وقتی دلگیری و تنها
بهارعزیز
میدانم که این نوشته ها,هیچ کدامشان از برای من نیست و مخاطب دیگری را می طلبد,ولی همچنان می خوانم و هرازگاهی برایت می نویسم.بارها از خود سوال کرده ام که در کدامین سپیده ی صبح به انتظارت خواهم نشست؟می دانم خنده دار است,آری خنده دار است که در پی امیدی عبث و محال می نشینم و باز نمی دانم چرا؟شاید به خاطر تصویری ازگذشته است که هنوز رد پاهایش را در نظرم می گذراند.وبه قول فروغ"سهم این است,
سهم من این است
سهم من آسمانی است
که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد"
چندی بود که در پی حقیقتی بودم,حقیقتی که مرا از تو دور کردومن ازآن غافل بودم اما حال,این حقیقت در چندقدمی من است....بهار من,این روزها آن قدر از هم دور شده ایم که حتی نمی دانم نوشته هایم برایت رنج آور است یا نه؟امیدوارم که این طور نبوده باشد.
زمانی که برای تو می نویسم,داغ آن روزها با اشکی به یاد می آید.نمی دانم,هنوز گیج و منگ به خود می نگرم.در معادله ی زندگی من آنتروپی سهمی نداشت اما اکنون با من چه می کند؟
می دانم شاید برایت خوشایند نباشد که هر بار نوشته ای و یا حتی رد پایی از من بر این دفتر تنهایی ات نظاره گر باشی ولی چاره چیست که
" من پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام "
بهار من,بگذار من هم در این اقیانوس سبز تو سهمی داشته باشم,تعهد می دهم که پرده را کنار نزنم,دیگر آسمان را هم نمی خواهم.بگذار این دفتر سبزت و نوشته هایت مرهمی باشد بر دردهای کهنه.
و باز این من هستم که می مانم و یک مشت خاطرات ترک خورده........
آشنای قدیمی
سپید
نوشته شده در پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت
9:9 بعد از ظهر توسط بهامین| |

