وقتی دلگیری و تنها
او شراب بوسه مي خواهد ز من من چه گويم قلب پر اميد را او به فكر لذت و غافل كه من طالبم آن لذت جاويد را من صفاي عشق مي خواهم از او تا فدا سازم وجود خويش را او تني مي خواهد از من آتشين تا بسوزاند در او تشويش را دیدم که هنوز اول سطرم تا کدامین سطر بنویسم تو را تا به کی ؟ ای کاش که من روزه نبودم دلم سیگار می خواهد من دگر هیچم . هیچ قلمی شد به تاریخ ۲۱شهریور ماه هشتاد و هشت که دلم می خواهد سر خود را بگذارم چندی روی آن سینه لبریز از درد تا که آرام شوم تا فراموش کنم این غم جان افزا را تا که خاموش شود شاید درد . . . . . . تا مگر غصه فردا نخوریم پر از شور به آینده دنیا نگریم و به آینده خویش سپس آزاد و رها پر گشائیم بسوی هر چیز . . . تا شود پرده انکار درید تا شود هر سخن از عشق و محبت لبریز . . . حال تنها من و تو پشت این سلسله دیوار بلند با دلی خسته ، تنی خسته و تنها یک چیز که به دلهامان هست نور امید که می گوید باز می شود از هر دیوار پرید . . . من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود بهار من رفت و نیامد نگار من نگار من سپری شد شب جدایی به امیدی که تو بیایی آخر ای امید قلبم با من از چه بی وفایی برای من فقط بگو، خواب بدی که دیده ای . اگر که اعتماد تو،به دست این و آن کم است تکیه بده به شانه ام ، که مثل صخره محکم است به پای صحبتم نشین ، فقط ترانه گوش کن .جام به جام من بزن جان مرا تو نوش کن .تو را به شعر می کشم ، چو واژه پیش می روی . مرگ فرا نمی رسد ، تو تازه خلق می شوی .تو در شب تولدم ،به شعله فوت می کنی به چشم من که می رسی ،فقط سکوت می کنی اگر کسی در دل توست ، بگو کنار می روم . گناه کن به جای تو ، بر سر دار می روم . گذشته صدایت با من بود ولی، آن هم نیست دیگر شمع هایم را در تاریکی یک شب در کنار تنهایی خودم خاموش خواهم کرد. و دستهایم را به نوازش خاطراتم می سپارم روزها آفتابی تر بودند و گرما را به خوبی احساس کردم امسال در تنهایی بیشتر بودم با خودم و خدایم... با کلماتم میلادم چهار روز دیگر است و جوهر خودکارم رو به نابودی بارانی از چشمهایم نباریده ابری دلم را سایه نکرده تولدم است... هدیه چه خواهم گرفت شاید یک لبخند... و شاید... دگر پیمان عشق جاودانی با شما معروفه های پست هر جایی نمی بندم شما ،کاندر چمن زار بدون آب این دوران توفانی بفرمان خدایان طلا ، تخم فساد و یأس می کارید ؟ شما ، رقاصه های بی سر و بی پا که با ساز هوس پرداز و افسونساز بیگانه چنین سرمست و بی قید و سراپا زیور و نعمت به بام کلبه ی فقر و بروی لاشه ی صد پاره ی زحمت سحر تا شام می رقصید قسم : بر آتش عصیان ایمانی که سوزانده است تخم یأس را در عمق قلب آرزومندم که من هرگز ، بروی چون شما معروفه های پست هر جایی نمی خندم پای می کوبید و می رقصید لیکن من ... به چشم خویش می بینم که می لرزید می بینم که می لرزید و می ترسید از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم که در عمق سکوت این شب پر اضطراب و ساکت و فانی خبر ها دارد از فردای شورانگیز انسانی و من ... هر چند مثل سایر رزمندگان راه آزادی کنون خاموش ،در بندم ولی هرگز بروی چون شما غارتگران فکر انسانی نمی خندم
جایشان را به پاییز می دهند
می فهمم که یک پاییز دیگر از عمرم گذشت
بدون رویت بهار
ای کاش می شد قدمی در سرزمین بهاران گذاشت
و بوی گلهای دوستی را تجربه کرد
و از این سرزمین کوچ کنم
اما اضطراب کوچکترین لغزش و تعبید از خزان
و ورود به سرزمین و تبعید گاه رنگها
و مدفن عشق مرا آزار می دهد.
هر گاه که فصلهای سال بعد از جابجایی
نوشته شده در پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت
2:6 قبل از ظهر توسط بهامین| |
نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت
3:32 بعد از ظهر توسط بهامین| |
هرچه خواستم بنویسم ز نرگس مستت
نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت
3:23 قبل از ظهر توسط بهامین| |
امشب از شبهائیست
نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت
0:31 قبل از ظهر توسط بهامین| |
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت
10:27 بعد از ظهر توسط بهامین| |
گشته خزان نو بهار من
نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت
5:59 قبل از ظهر توسط بهامین| |
بغض نکن گریه نکن . اگرچه غم کشیده ای .
نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت
4:40 قبل از ظهر توسط بهامین| |
میلادم چهار روز دیگر است
نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت
6:54 بعد از ظهر توسط بهامین| |
نه من دیگر بروی ناکسان هرگز نمی خندم
نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت
6:39 بعد از ظهر توسط بهامین| |

