تبليغاتX
زیباترین شعرهای عاشقانه
زیباترین شعرهای عاشقانه

وقتی دلگیری و تنها

میان ساحل و دریا سراب را دیدم

سراب ـ این شبه آفتاب ـ را دیدم !

وباز با همه‌ی وسعت دلی دریا

در التهابِ عطش شوق آب را دیدم

نشد که هیچ بیابم دلیل تشنه‌گی‌ام

اسیر حس عطش، التهاب را دیدم

کبوترانه در این آبی هزار کلاغ

بدون پر زدن از خود عقاب را دیدم

چه قدر فاصله با خود ،چه قدر دور از خود

شگفت ؛ در دلِ شب، خوابِ خواب را دیدم

همیشه فرصت یک تک سوال باقی بود

هنوز گفته ـ نگفته جواب را دیدم !

دلم گرفته از این مردم همیشه دروغ

به چهره چهره‌ی ایشان نقاب را دیدم

تمام حادثه از آنِ‌شان همین کافیست

که از نگاه غزل ، شعر ناب را دیدم 

 

نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 2:27 قبل از ظهر توسط بهامین| |

بی نگاهِ عشق مجنون نیز لیلایی نداشت

بی مقدس مریمی دنیا مسیحایی نداشت

بی تو ای شوق غزل‌آلوده‌ی شبهای من

لحظه‌ای حتی دلم با من هم‌آوایی نداشت

آنقدر خوبی که در چشمان تو گم می‌شوم

کاش چشمان تو هم اینقدر زیبایی نداشت!

این منم پنهانترین افسانه‌ی شبهای تو

آنکه در مهتاب باران شوقِ پیدایی نداشت

در گریز از خلوت شبهای بی‌پایان خود

بی تو اما خوابِ چشمم هیچ لالایی نداشت

خواستم تا حرف خود را با غزل معنا کنم

زیر بارانِ نگاهت شعر معنایی نداشت

پشت دریاها اگر هم بود شهری هاله بود

قایقی می‌ساختم آنجا که دریایی نداشت

پشت پا می‌زد ولی هرگز نپرسیدم چرا

در پس ناکامیم تقدیر جاپایی نداشت

شعرهایم می‌نوشتم دستهایم خسته بود

در شب بارانی‌ات یک قطره خوانایی نداشت

ماه شب هم خویش می‌آراست با تصویرِ ابر

صورت مهتابی‌ات هرگز خودآرایی نداشت

حرفهای رفتنت اینقدر پنهانی نبود

یا اگر هم بود ، حرفی از نمی ایی نداشت

عشق اگر دیروز روز از روز‌گارم محو بود

در پسِ امروز‌ها دیروز، فردایی نداشت

بی تواما صورت این عشق زیبایی نداشت

چشمهایت بس که زیبا بود زیبایی نداشت 

 

نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 2:11 قبل از ظهر توسط بهامین| |
آن زمان که دیگر نمی توان ازسیاهی ها سپیدی ساخت

آن هنگام که جغد پیر ترانه های خاکستری بر دیوار اتاقم چنبر می زند

زمانی که درد خیمه می بندد بر چهارچوب مغزم

لحظه ای که هر ثانیه همانند پتک می کوبد بر افکارم

من در می یابم مرگ را

خود کشی را

خودکشی دیوانگی نیست

خودکشی حقارت نیست

خودکشی حماقت نیست

زمانی که مغزم پیش می رود به هر نا کجا آباد !

وقتی که غده بد خیم زندگی ریشه کرده است بر روحم

زمانی که برای واژه خوشبختی معنایی نمی یابم

لحظه ای که چشمانم به هر سمتی می رود واژه مصیبت را بر دیواره ها می خواند

من در می یابم مرگ را

خود کشی را

خودکشی ضعف نیست

خودکشی درماندگی نیست

خودکشی جهالت نیست

شعار ندهید که زندگی زیباست

عشق و امید وآرزو را غرولند نکنید

در می یابید مرگ را

خودکشی یعنی شهامت

خودکشی یعنی جسارت

خودکشی یعنی رهایی

خودکشی ... آه ... خودکشی

نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط بهامین| |

مرا به لحظه بدرود خویشتن بسپار

به داغگاه دلم حسرت سخن بسپار

 

مرا که دورترین شاخه ام بهاران را

به خاک فاجعه ، عریان و بی کفن , بسپار

شبانه کوچ کن از سرزمین لالایی

مرا به خوابگه سرد یاسمن بسپار

چو عطر پونه ، به دامان آسمان آویز

مرا به غربت پهناور دمن بسپار

دل مرا که پرواز نوحه پریشانی است

به قمریان جدا منده از چمن بسپار

به کوچه های تهی مانده از ستاره مرا

دوباره مست و غزلخوان و گامزن بسپار

ز خط خاطره ام بگذر ، ای طلایی رنگ

سفر تو را به سلامت , مرا به من بسپار

نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت 6:38 بعد از ظهر توسط بهامین| |
جرعه جرعه این تلخاکامی را

با مزه

لب های تو سر می کشم

ای همدم وفادار ، مرگ

نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت 6:10 بعد از ظهر توسط بهامین| |

دل من می شکند همچو حبابی

مجنون !

زسرائیدن تو،

و نگاهت که در او

نیست بر خاک نظر.

سخنم گوش، ای گوهر من،

افق خیره ی چشمان تو چیست؟

من در آغاز ره عشقم!

دست من گیر و بدالان وجودت ببرم

پای به پا،

من درآغاز ره عشقم!

تو رها می نکنم زار و ملول،

بر بستر این خاک سیاه.

تو رها می نکنم ای مجنون!

دست من گیرو بدالان وجودت ببرم

بی پروا!

باشد از عشق، شناسم قدمی،

یا چو رندی،

ز ایثار،

از دفتر عشق،

بربایم ورقی،

مجنون

باشد، درسی!

تو رها می نکنم

ای مجنون!
  

نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط بهامین| |

دل بردی از من به يغما، ای ترک غارتگر من

ديدی چه آوردی ای دوست، از دست دل بر سر من

 

عشق تو در دل نهان شد، دل زار و تن، ناتوان شد

رفتی چو تير و کمان شد، از بار غم پيکر من

 

می‌سوزم از اشتياقت، در آتشم از فراقت

کانون من، سينه من، سودای من، آذر من

 

 اول دلم را صفا داد، آيينه‌ام را جلا داد

آخر به باد فنا داد، عشق تو خاکستر من

 

بار غم عشق او را گردون نيارد تحمل

چون می‌تواند کشيدن اين پيکر لاغر من

صفای اصفهانی

 

نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 1:39 قبل از ظهر توسط بهامین| |
ای شکستنی مثل ترانه

ای سکوت تو شعر شبانه


با تو می شه از ابرا غزل غزل چکید

از نو به دریاها رسید

دستی بر طلا کشید

تا ته ستاره ها دوید

ای تو بهترین حرف زمانه

ای عطر خوب خانگی

تعریف این دلدادگی

یادی کن از آوار عشق

در کنج این آوارگی


سایه ای پشت در از من غریبه تر

می خونه منو خط به خط تا آخر

ای خودی ترین نام و نشانه

ببین ببین چه سپیدم

به اوج قصه رسیدم

دوباره از تو شنیدم

ترانه از تو چشیدم

تویی ضیافت بودن


تویی غرور شکفتن

قدم قدم از تو روشن

نفس نفس همه من

 

ای شکستنی مثل ترانه

ای سکوت تو شعر شبانه

نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 4:43 قبل از ظهر توسط بهامین| |

روز تلخ آخرم را زیر باران گریه کن ...

مه گرفته ،

رقص تابوت در هوا را گریه کن ...

گریه کن ،

من را میان دست ها و اشک ها

اشک کن بدرقه راهم ، به یاد یاد ها

روز خوب دل سپاری ، روز تلخ رفتنم ...

خاک بسپار خاطراتِ از رنگ و رو افتاده ام ...

گریه کن ...

من را ، دلم را ... خط به خط فریاد ها...

سر به دار و چشم بر در ، در دلم آشوب ها

گریه کن ،

و بغض بشکن ... در هجوم خاطرات

دفترم را پاره کن ...دیگر این پایان ماست  

 

نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 2:7 قبل از ظهر توسط بهامین| |
چه روز سرد مه آلودی!

چه انتظاری!

آیا تو باز خواهی گشت؟

تو را صدا کردند

تو را که خواب و رها بودی،

و گیسوان تو با رود های جاری بود.

تو را به شط کهن خواندند

تو را به نام صدا کردند

از عمق آب …

(و باغ کوچک گورستان را

در باد

به سوی شهر گشودند)

تمام بودن رازی شد،

و گیسوان تو ناگهان بر تمامی ویرانه های باد نشست

 

نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 5:24 بعد از ظهر توسط بهامین| |
به جان جوشم که جویای تو باشم

خسی بر موج دریای تو باشم 

 تمام آرزوهای منی کاش

یکی از آرزوهای تو باشم

نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388ساعت 2:43 قبل از ظهر توسط بهامین| |
خوش آنكه حلقه‏هاى سر زلف واكنى

                            ديوانگان سلسله‏ات را رها كنى

كار جنون ما به تماشا كشيده است

                                        يعنى تو هم بيا كه تماشاى ما كنى

نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط بهامین| |

درون آینه یک زن

زخود پرسیدآیا من

همان بودم که اکنونم؟

همین اینم که آن بودم؟

*

بگو پس خنده هایم کو؟

کجایند که نمی بینم؟

*

چرا اینقدر تنهایم؟

که تنها تکیه گاه من

دو خط شعرو کمی گریه

واین آهی که می بینم

*

چه آمد بر سرم اینک؟

که اینسان زار و غمگینم

تمام شب نمی خوابم

فقط کابوس می بینم

چرا اینگونه دلگیرم؟

*

کجا رفت آن عروسک ها

چه شد آن خواب های من

بگو آن دختر شادی

که می خند ید، من بودم؟!!

 

نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 2:7 بعد از ظهر توسط بهامین| |

صدف را دیده ای ای مهربان دوست؟

که گوهر در درونش جای دارد

که می داند؟ که این زیبایی من

گل عشق تو را در پای دارد

*
به زندانی که نامش زندگی هست

نفس هایم سرِ آزار دارد

به شب هایی که نامش انتظار است

سکوتم معنی تکرار دارد

*

به چشمانم چنان برقی نشسته

که خوابش لذت دیدار دارد

صدای ساعت دیواری من

نشان از بودن دیوار دارد

*

کسی در پشت دیوارم نجنبید

صدای خش خش پایی نیامد


اگرچه غنچه آمد بر لب من

صدای چنگ زیبایی نیامد

*

تو با آواز خود شب را شکستی

ولی من بی دریچه مانده ام باز

هوای پر زدن هایم کجا رفت؟

ز یاران باز هم جا مانده ام باز!

*

چه کس گفته که دل،

اندازه یک مشت بسته ست؟

کجا یک مشت بسته می تواند

مکان آرزوها و غم عشق

و حسرت های بی اندازه باشد؟!

*

ببین من سادگی را دوست دارم

و آن ایینه که تصویر من داشت

به من آموخت که درد غریبی

نشان از غربت تقدیر من داشت

*

به این دنیا اگر خندیده باشی

شود مشتت نشان از کوهِ خروار

اگر عشقی به جانت آتشی زد

شود زیبایی ات صدها هزار بار

*

صدف را دیده ای ای مهربان دوست؟

که گوهر در درونش جای دارد

که می داند؟ که این زیبایی من

گل عشق تو را در پای دارد

... 

نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 1:32 قبل از ظهر توسط بهامین| |

که می داند؟ درون من چه غوغاست

دگر بیزارم از دلمردگی ها

نمی خواهم بمیرم در غروبی

میان این همه افسردگی ها

*
صدای ضربه های قلب عاشق

درون سینه ام طوفان به پا کرد

کسی از ظاهر آرام من چیزی نفهمید

که قلب من درون من چه ها کرد!

*

به ذره ذره جانم شراریست

که آتش می زند بر پیکر من

هزاران غنچه می اید ز ابری

که می بارد شبانه بر سر من

*

نمی دانم ! نمی دانم که هستم !

غم پنهان من زیبا ترین است

دگر در پوست خود من نگنجم

لب خندان من گویای این است

*

سراپا مستی و شعر و شرابم

تو خورشیدی که می تابی به جانم

یقین دارم که لایق هستی ای عشق

سر خود را به راه تو سپارم

*

یقین دارم که باید با تو باشم

تمام عمر را در هاله نور

تو مهتابی ، تو ماهی ، آسمانی

نباید از تو باشم لحظه ای دور

*

غم پنهان من شادی به من داد

تو می فهمی که آب و آتشم من

درونم خنده و گریه مجاور

و این یعنی که دیگر عاشقم من

*

شنیدم پاسخت را از دو چشمت

برای عشق تو لایق ترینم

یقین دارم به این عشق الهی

تویی عاشق و من عاشق ترینم

...
  

نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط بهامین| |
خدایا!

خالق یکتای دانا!

مهربانا!

من اینجا و....

تو آن بالای بالا!

نه دیروز و...

نه امروز و...

نه فردا....

فقط حالا

همین حالای حالا

بگیر این دست های خستۀ من

گره وا کن ز پای بستۀ من

خدایا مرگ تنها راه چاره است

بده مرگم که قلبم پاره پاره است

نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 3:41 بعد از ظهر توسط بهامین| |

بودنم را هیچ کس باور نداشت
هیچ کس کاری به کار من نداشت
*
بنویسید بعد مرگم روی سنگ
با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ
*
او که خوابیده ست در این گور سرد
بودنش را هیچ کس باور نکرد
...
  

نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 3:37 بعد از ظهر توسط بهامین| |
شب تنهایی ام در قصد جان بود

خیالش لطف های بیکران کرد

حافظ

نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388ساعت 7:48 بعد از ظهر توسط بهامین| |

مستم امشب

آمدستم تا بگویم راز دل

مستی ام با راستی آمیخته

اشک هایم روی گونه ریخته

من دگر تاب و تبم نیست نشینم با ماه

خسته ام زین همه تنهایی خویش

خسته ام از ساقی

خسته از این همه می

خسته از مستی خوبش

 

ماه من

تو بگو

تو که هم راز منی

تو که هر برگ برگ دفتر من را بلدی

 تا کدامین شب تلخ با تو نشینم یک جا

 سرنوشتم شده تکرار زمان

 بنشینم یک جا

 جایی که کسی نیست بجز

 من و ماه و می و تنهایی خویش

 من دگر خسته از این زندگی ام

 خداوندا ...

 همین امشب

 اگر رشکم نمی آمد ز تو

 بوسه می زد گردنم بر چوب دار

قلمی شد به تاریخ نهم مرداد ماه هشتاد و هشت

نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388ساعت 4:15 قبل از ظهر توسط بهامین| |
ابلیس ، ای خدای بدی ها !‌ تو شاعری

 من بارها به شاعریت رشک برده ام

شاعر تویی که این همه شعر آفریده ای

غافل منم که این همه افسوس خورده ام

عشق و قمار شعر خدا نیست ، شعر تست

هرگز کسی به شعر تو بی اعتنا نماند 

 غیر از خدا که هیچ یک از این دو را نخواست

در عشق و در قمار کسی پارسا نماند

زن شعر تست با همه مردم فریبی اش

زن شعر تست با همه شور آفریدنش

 آواز و می که زاده ی طبع خدا نبود

این خوردنش حرام شد ، آن یک شنیدنش

 در بوسه و نگاه تو شادی نهفته ای 

 در مستی و گناه تو لذت نهاده ا ی

 بر هر که در بهشت خدایی طمع نبست

دروازه ی بهشت زمین را گشاده ا ی

اما اگر تو شعر فراوان سروده ای

شعر خدا یکی است ، ولی شاهکار اوست

شعر خدا غم است ، غم دلنشین و بس

 آری ، غمی که معجزه ی آشکار اوست

دانم چه شعرها که تو گفتی و او نگفت

یا از تو بیش گفت و نهان کردم نام را 

 اما اگر خدا و ترا پیش هم نهند 

 ایا تو خود کدام پسندی ، کدام را ؟

نادر نادرپور

نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط بهامین| |

 غروب ستاره‌ی من نزدیک است

 آن پهنه را بنگر ...

 وسعت بی‌ستاره‌ایست

 و تو

به غروب ستاره‌ی خویش می‌اندیشی

 و من هنوز

به کسی که دوستم دارد

یک بوسه بدهکارم
 

نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 0:2 قبل از ظهر توسط بهامین| |
دیگر نروم به سوی مستی
حظی نبرم ز می پرستی

ای آن که نداری خبر از من
سرچشمه ی هر غمم تو هستی

دیگر به بهار خنده ام نیست
باران صفا دهنده ام نیست

ای آن که دلم اسیر عشقت
بر بام دلت؛ پرنده ام نیست؟

شعرم همگی سرود درد است
گفتم که بهار بی تو سرداست

گفتم که بهار بی تودیگر
پاییز تر از خزان زرد است
نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 2:56 قبل از ظهر توسط بهامین| |
دل من تنها بود
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت
که بماند یک جا
به کجا؟
معلوم است
به در خانه ی تو
دل من عادت داشت
که بماند آن جا
پشت یک پرده تور
که تو هرروز آن را
به کناری بزنی
دل من ساکن دیوارو دری
که تو هرروز از آن می گذری
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه یک باغچه بود
که تو هرروز به آن می نگری
دل من رادیدی؟
ساکن کفش تو بود

یادت هست؟

فریبا شش بلوکی

نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 2:39 قبل از ظهر توسط بهامین| |

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
 به اکراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط بهامین| |
رام من نمیشوند این واژه های حسود

بگذار فریبشان دهم

مینویسم

دوستت ندارم

اما

 تو بخوان...

نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط بهامین| |
تمام زبان های زنده ی دنیا را کم آورده ام

تو به من بیاموز

م

ی

خ

و

ا

ه

م

ت

را چگونه بنویسم؟

نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388ساعت 6:14 بعد از ظهر توسط بهامین| |

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی

شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی

 آه باران من سراپای وجودم اتش است

 پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی

نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388ساعت 6:8 بعد از ظهر توسط بهامین| |
اشکهایم را ببین

برای تو می‌بارند.

دستانم را لمس کن!

برای تو می‌لرزند.

سکوتم را بپذیر

برای تو خاموشم.

هنوز گرمی آغوشت که مرا با آفتاب محبت پیوند داد از یادم نرفته است

بیا و ببین چطور برای تو می‌سوزم.

نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 6:37 بعد از ظهر توسط بهامین| |