تبليغاتX
زیباترین شعرهای عاشقانه
زیباترین شعرهای عاشقانه

وقتی دلگیری و تنها

میروم این بار دیگر٫ بودنی در کار نیست 

        خسته ام دیگر توان گفتن و تکرار نیست

 گفته بودم میروم٬اما نکردی باورم....   

        دیگر اکنون که زمان خواهش و اصرار نیست   

 گر چه میدانم که دل بر باز گشتم بسته ایی

        خوش خیالی های تو مختص این یک بار نیست

 دل به یار دیگری بستن اگر چه مشکل است....

       میزنم دل را به دریا٬ دل سپردن عار نیست   

 تا به کی باید غم عشق تباهی را کشید؟

       داغ عشق کهنه بر خاطر زدن اجبار نیست

گرچه خوشبختم که از دست تو راحت می شوم

       هیچکس مانند من از بخت خود بیزار نیست

دیر شد باید که بگریزم٬کجایش با خدا                     

     حیف ! تنها میروم درشب کسی بیدار نیست

نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط بهامین| |

یک سال گذشت بی انکه بدانم ...

به که می نویسم

و در پی چه هستم

امشبم را مست خواهم کرد

 آنقدر...

که ساقی گوید

"یک جام دگر بگیر و من نتوانم"

خواهم گشت تا سپیده ی صبح

"مست و دیوانه..."

 که بیابم خود را

بیابم نسیمی را

که بگیرم آغوش

که توانم بدهم جان...

من دگر هیچ نمی خواهم

یک سال گذشت بی انکه خود بدانم مشتاق کیستم...

ای صمیمی

ای دوست

کجایی تا ببینی من هنوز...

مست نکرده مستم

قلمی شد به تاریخ اندکی مانده به سالروز وبلاگم

نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 3:59 بعد از ظهر توسط بهامین| |

bu günde ben ağlıyorum gülüm
belkisen yanımda yoksun diye
belkide yine sensizim diye
ağlıyorum,ağlıyorum


sensizlik aklımın ucundan geçmiyor
nefesim daralıyor kalbim atmıyor
sensizim diye belki sen yoksun diye
ağlıyorum,ağlıyorum


kalbimi sana vermiştim ben
ömrümü hayatımı sana adamıştım
gülüşümün sebebi sevdamın çiçeği
yoksun şimdi sen yanımda

ağlıyorum,ağlıyorum...
نوشته شده در جمعه 14 فروردین1388ساعت 0:23 قبل از ظهر توسط بهامین| |
 

در این شبهای دلتنگی که غم با من هم آغوشه
به جز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشه
کسی حالم نمی پرسه کسی دردم نمی دونه
نه هم درد و هم آوایی با من یک دل نمی خونه
از این سرگشتگی بیزارم و بیزار
ولی راه فراری نیست از این دیوار
برای این لب تشنه دریغا قطره آبی بود
برای خسته چشم من دریغا جای خوابی بود
در این سرداب ظلمت نور راهی بود
در این اندوه غربت سرپناهی بود
شب پر درد و من از غصّه ها دلسرد
کجا پیدا کنم دلسوخته ای هم درد
اسیر صد بیابان وَهم و اندوهم
مرا پا در دل و سنگین تر از کوهم

نوشته شده در پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 10:6 بعد از ظهر توسط بهامین| |
 

بهارعزیز
میدانم که این نوشته ها,هیچ کدامشان از برای من نیست و مخاطب دیگری را می طلبد,ولی همچنان می خوانم و هرازگاهی برایت می نویسم.بارها از خود سوال کرده ام که در کدامین سپیده ی صبح به انتظارت خواهم نشست؟می دانم خنده دار است,آری خنده دار است که در پی امیدی عبث و محال می نشینم و باز نمی دانم چرا؟شاید به خاطر تصویری ازگذشته است که هنوز رد پاهایش را در نظرم می گذراند.وبه قول فروغ"سهم این است,
سهم من این است
سهم من آسمانی است
که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد"
چندی بود که در پی حقیقتی بودم,حقیقتی که مرا از تو دور کردومن ازآن غافل بودم اما حال,این حقیقت در چندقدمی من است....بهار من,این روزها آن قدر از هم دور شده ایم که حتی نمی دانم نوشته هایم برایت رنج آور است یا نه؟امیدوارم که این طور نبوده باشد.
زمانی که برای تو می نویسم,داغ آن روزها با اشکی به یاد می آید.نمی دانم,هنوز گیج و منگ به خود می نگرم.در معادله ی زندگی من آنتروپی سهمی نداشت اما اکنون با من چه می کند؟
می دانم شاید برایت خوشایند نباشد که هر بار نوشته ای و یا حتی رد پایی از من بر این دفتر تنهایی ات نظاره گر باشی ولی چاره چیست که
" من پری کوچک غمگینی را
می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
می نوازد آرام آرام "
بهار من,بگذار من هم در این اقیانوس سبز تو سهمی داشته باشم,تعهد می دهم که پرده را کنار نزنم,دیگر آسمان را هم نمی خواهم.بگذار این دفتر سبزت و نوشته هایت مرهمی باشد بر دردهای کهنه.
و باز این من هستم که می مانم و یک مشت خاطرات ترک خورده........
آشنای قدیمی
سپید

نوشته شده در پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 9:9 بعد از ظهر توسط بهامین| |
حال که دیوانه شدم می روی

بی سروسامانه شدم می روی

می روی افسانه شدم می روی

***
نیست کسی مونس تنهایی ام

وای به حال سر سودایی ام

زار چو پروانه شدم می روی

تشنه ی پیمانه شدم می روی

می روی افسانه شدم می روی

****
یار تو ام یار وفادار تو

سوخت مرا شعله ی رخسار تو

حیف که بیگانه شدم می روی

بی سروسامانه شدم می روی

می روی افسانه شدم می روی

***
می روی جانم به فدایت نرو

سوختم از جور و جفایت نرو

زار چو پروانه شدم می روی

تشنه ی پیمانه شدم می روی

می روی افسانه شدم می روی

نوشته شده در پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 9:7 بعد از ظهر توسط بهامین| |
به تو می انديشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می انديشم
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می انديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان!
تو بيا
تو بمان با من . تنها تو بمان
جای مهتاب به تاريکی شبها تو بتاب
من فدای تو. به جای همه گلها تو بخند
اينک اين من که به پای تو درافتادم باز
ريسمانی کن از اين موی بلند
تو بگير
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همين يک نفس از جرعه جانم باقی است
اخرين جرعه اين جام تهی را تو بنوش

 

فریدون مشیری

نوشته شده در جمعه 7 فروردین1388ساعت 2:4 قبل از ظهر توسط بهامین| |

بر هر چه بود و هست

در پیش روی تو

محکم و استوار اقرار می کنم

این اعتراف من

باواژه های مهر

جمله های شوق

در موجی از غرور

این اعتراف من:

من دوست دارمت...

من دوست دارمت...

من دوست دارمت...

نوشته شده در جمعه 7 فروردین1388ساعت 2:2 قبل از ظهر توسط بهامین| |
تو از دردی كه افتادست بر جانم چه می دانی؟

دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی
 
تمام سعی تو كتمان عشقت بود در حالی
 
كه از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی

فقط يك لحظه آری با نگاهی اتفاق افتاد

چرا عاقل كند كاری كه بازآرد پشيمانی؟


 
نوشته شده در جمعه 7 فروردین1388ساعت 1:53 قبل از ظهر توسط بهامین| |

مي نويسم:


" د ي د ا ر "


تواگر بي من و دل تنگ مني !

                يك به يك فا صله ها را بردار ...

نوشته شده در جمعه 7 فروردین1388ساعت 1:50 قبل از ظهر توسط بهامین| |

اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو

گفتم که یک غزل بنویسم برای تو

احساس می کنم که کمی پیرتر شدم

احساس می کنم که شدم مبتلای تو

برگرد و هر چقدر  دلت خواست بد بگو

دل می دهم دوباره به طعم صدای تو

از قول من بگو به دلت   نرم تر شود

بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو!

دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد :

یک آسمان ،  بهانه ی باران برای تو

ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم

رخصت بده نفس بکشم در هوای تو

نوشته شده در سه شنبه 4 فروردین1388ساعت 12:24 بعد از ظهر توسط بهامین| |
دیروز در کنار تو احساس عشق بود

دستان کوچکت که پر از یاس عشق بود

             دستان کوچکت که جنون مرا نوشت

              این واژه های غرق به خون مرا نوشت

هرجا که رد پای شما هست می روم

فکری بکن به حال من از دست می روم

                قلبم شکسته است و هی سرد می شوم

                 بگذار بشکند عوضش مرد می شوم

دستان خسته ام به شقایق نمی رسد

فریاد من به گوش خلایق نمی رسد

                  این دست ها همیشه پر از بوی یاس نیست

                   یا مثل چشم های شما با کلاس نیست

این رسم زندگی ست بزرگ و بزرگ تر

هر چه بزرگ تر و سپس هرچه گرگ تر

                    بین خودم و آینه دیوار می کشم

                    هرشب که پشت پنجره سیگار می کشم

شاید هنوز فرصت عصیان و مرگ هست

در ذهن ابرهای درونم تگرگ هست

                      بانوی دشت های قشنگی که سوختی

                      عشق مرا به رهگذران می فروختی

چشمانتان پر از هیجان نیست نازنین

این دست ها همیشه جوان نیست نازنین

                        شاید کسی که بین غزل های من گم است

                         در فصل های زندگی ام فصل پنجم است

یا نه درست مثل خودم لاابالی است

از مردمان غمزدهء این حوالی است

                           حالا ببین علیه خودم غرق می شوم

                             در منتها الیه خودم غرق می شوم

دلشوره های سرخ دلم ناتمام ماند

احساس می کنم غزلم ناتمام ماند

نوشته شده در سه شنبه 4 فروردین1388ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط بهامین| |

پرواز در هوای خيال تو ديدنی ست

حرفی بزن که موج صدايت شنيدنی ست

شعر زلال جوشش احساس های من

از موج دلنشين کلام تو چيدنی ست

يک قطره عشق کنج دلم را گرفته است

اين قطره هم به شوق نگاهت چکيدنی ست

خم شد- شکست پشت دل نازکم  ولی

بار غمت ـ عزيز تر از جان ـ کشيدنی ست

من در فضای خلوت تو خيمه می زنم

طعم صدای خلوت پاکت چشيدنی ست

تا اوج ، راهی ام  به تماشای من بيا

با بالهای عشق تو پرواز ديدنی ست

نوشته شده در سه شنبه 4 فروردین1388ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط بهامین| |

 

آقا گمانم من شما را دوست...

حسی غریب و آشنا را دوست...

نه نه! چه می گویم فقط این که...

آیا شما یک لحظه ما را دوست؟

منظور من این که شما با من

من با شما این قصه ها را دوست...

ای وای! حرفم این نبود اما ...

سردم شده آب و هوا را دوست...

حس عجیب پیشتان بودن...

نه! فکر بد نه! من خدا را دوست...

از دور می آید صدای پا

حتا همین پا و صدا را دوست...

این بار دیگر حرف خواهم زد

آقا گمانم من شما را دوست...

نوشته شده در دوشنبه 3 فروردین1388ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط بهامین| |
وقتش رسیده  حال و هوایم عوض شود

با  سار  ِ پشت پنجره  جایم عوض شود

هی کار دست من بدهد   چشم های تو

هی  توبه بشکنم  و  خدایم  عوض شود

با بیت های  سر زده  از سمت ِ ناگهان

حس  می کنم  که قافیه هایم عوض شود

جای تمام  گریه ،  غزل های ناگــــــزیر

با قاه قاه ِ خنده ی بی غم    عوض شود

سهراب ِ شعرهای من   از دست می رود

حتی اگر عقیده ی  رستم عوض شود

قدری کلافه ام    و هوس کرده ام  که باز

در بیت های بعد ،  ردیفم عوض شود

حـوّای جا گرفته  در این  فکر رنج ِ تلخ

انگــار  هیچ وقـت  به آدم  نـمی رسد

تن  داده ام  به این که بسوزم در آتشت

حالا  بهشت هم  به  جهنم  نمی رسد

با این ردیف و قافیه  بهتر  نمی شوم !

وقتش رسیده  حال و هوایم  عوض شود

نوشته شده در دوشنبه 3 فروردین1388ساعت 11:30 بعد از ظهر توسط بهامین| |

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

موهات را ببند دلم را تکان نده

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن....

نوشته شده در دوشنبه 3 فروردین1388ساعت 11:24 بعد از ظهر توسط بهامین| |