تبليغاتX
زیباترین شعرهای عاشقانه
زیباترین شعرهای عاشقانه

وقتی دلگیری و تنها

روزها گفته ای ماه که چون سال شود

عید را کرده بهانه رخ زیبای تو بوسم

نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط بهامین| |
 

...دیدم و می آمد از مقابل من دوش
خنده تلخی نهاده بر لب پر نوش
آه کز آن خنده آشکار شکفتم
بنگر رفتم دگر ز دست تو رفتم
ناله فرو ماند در پس لب خاموش
غم زده چون ماهتاب آخر پاییز
دوخته بر روی من نگاه غم انگیز
دیگر در خنده اش امید و صفا نیست
راحت جان نیست عشق نیست وفا نیست
دیگر این خنده نیست نغز و دلاویز
می نگرم در خیال و می شنوم باز
می رود و می دهد به گوش من آواز :
بنگر رفتم دگر ز دست تو رفتم


نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 9:52 بعد از ظهر توسط بهامین| |


عمری به سر دویدم در جست وجوی یار
جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود
دادم در این هوس دل دیوانه را به باد
این جست و جو نبود

هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس
گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم
بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار
مشتاق کیستم

رویی شکست چون گل رویا و دیده گفت
این است آن پری که ز من می نهفت رو
خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت
در خواب آرزو


هر سو مرا کشید پی خویش دربدر
این خوشپسند دیده زیباپرست من
شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار
بگرفت دست من


و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان
در دورگاه دیده من جلوه می نمود
در وادی خیال مرا مست می دواند
وز خویش می ربود


از دور می فریفت دل تشنه مرا
چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود
وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب
دیدم سراب بود


بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز
می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟
کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟
بنما کجاست او

نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط بهامین| |

بسترم

صدف خالي يك تنهايي است

و تو چون مرواريد

گردن آويز كسان ديگري

نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 9:42 بعد از ظهر توسط بهامین| |
تهی کن جام را ای ساقی مست

که امشب میل جام دیگرم نیست

مرا از سوز و ساز و خنده ی می

چه حاصل؟ زانکه شوری در سر نیست

خوش آن شبها که مست از دیدن او

هوائی در دلم بیدار می شد

لبالب "می" شد و سرشار "می" شد

کنون او رفت و شور و نغمه ام رفت

از آن آتش به جز خاکسترم نیست

تهی کن جام را ای ساقی مست

که دیگر ٫ میل جام دیگرم نیست

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 10:27 بعد از ظهر توسط بهامین| |

دستهایم بی حس و نگاهم نگران

می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب!!!
راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده...
پیکر نازک تنها قلمم ؛زیر آوار غم و درد ببین خرد شده!

می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس...
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس!
من دگر خسته شدم

..
راست گفتند می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند!
اما ... تو بگو ؛

گل پرپر شده را زیباییست؟!  رنگ مرگی آبیست؟


می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ
بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس
بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته!
ازمن! آنکه اینگونه به امید سبب ساز نشسته
هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش..
صحنه ئ پیچش یک پیچک زشت؛ دور دیوار صدا!
حمله ئ خفاشان !!
جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟
کاغذت می سوزد؟

من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا
این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب
من دگر خسته ام از این تب و تاب .
تو بیا و بنویس
  

نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 0:37 قبل از ظهر توسط بهامین| |

انشای زیر را به روش دانش آموز کلاس دوم دبستان بخوانید

ما حیوانات را خیلی‌ دوست داریم، بابایمان هم همینطور. ما هر روز در مورد حیوانات حرف می‌زنیم ، بابایمان هم همینطور. بابایمان همیشه وقتی‌ با ما حرف میزند از حیوانات هم یاد می‌کند، مثلا امروز بابایمان دوبار به ما گفت؛ توله‌سگ مگه تو مشق نداری که نشستی پای تلوزیون؟ و هر وقت ما پول میخواهیم میگوید؛ کره‌خر مگه من نشستم سر گنج؟

چند روز پیشا وقتی‌ ما با مامانمان و بابایمان میرفتیم خون عمه زهره اینا یک تاکسی داشت میزد به پیکان بابایمان. بابایمان هم که آن روی سگش آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه کوری گوساله؟ آقاهه هم گفت: کور باباته یابو، پیاده میشم همچین میزنمت که به خر بگی‌ زن دایی, بابایمان هم گفت: برو بینیم بابا جوجه و عین قرقی پرید پایین ولی‌ آقاهه از بابایمان خیلی‌ گنده تر بود و بابایمان را مثل سگ کتک زد. بعدش مامانمان به بابایمان گفت؛ مگه کرم داری آخه؟ خرس گنده مجبوری عین خروس جنگی بپری به مردم؟

ما تلوزیون را هم که خیلی‌ حیوان نشان میدهد دوست میداریم، البته علی‌ آقا شوهر خاله‌مان میگوید که تلوزیون فقط شده راز بقا، قدیما همش گربه و کوسه نشون میداد. ما فکر می‌کنیم که منظور علی‌ آقا کارتون پینوکیو باشه چون هم توش گربه‌نره داشت هم کوسه هم پینوکیو که دروغ می‌گفت.

فامیلهای ما هم خیلی‌ حیوانات را دوست دارند، پارسال در عروسی‌ منوچهر پسر خاله مان که رفت قاطی‌ مرغ‌ها، شوهر خاله‌مان دو تا گوسفند آورد که ما با آنها خیلی‌ بازی کردیم ولی‌ بعدش شوهر خاله‌مان همان وسط سرشان را برید! ما اولش خیلی‌ ترسیدیم ولی‌ بابایمان گفت چند تا عروسی‌ برویم عادت می‌کنیم، البته گوسفندها هم چیزی نگفتند و گذاشتند شوهر خاله‌مان سرشان را ببرد، حتما دردشان نیامد. ما نفهمیدیم چطور دردشان نیامده چون یکبار در کامپیوتر داداشمان یک فیلم دیدیم که دوتا آقا که هی‌ میگفتند الله اکبر سر یک آقا رو که نمی‌گفت الله اکبر بریدند و اون آقاهه خیلی‌ دردش اومد. و ما تصمیم گرفتیم که همیشه بگیم الله اکبر که یک وقت کسی‌ سر ما را نبرد.

ما نتیجه میگیریم که خیلی‌ خوب شد که ما در ایران به دنیا آمدیم تا بتونیم هر روز از اسم حیوانات که نعمت خداوند هستند استفاده کنیم و آنها را در تلوزیون ببینیم

برگرفته شده از وبلاگ کهنه درخت . نوشته ی مهران

نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 0:10 قبل از ظهر توسط بهامین| |
باز هم برده فروش، باز تکرار زمان

باز تاریخ کثیف، باز تکرار زمان

آی ای مردم شهر کودکم را بخرید

این حراجی ست بزرگ، زیر قیمت ببرید

همگان جمع شوید دور نادانی من

مبلغی ثب کنید روی زندانی من

دخترم خوشحال است، اشکهایش بازیست

نگرانش نشوید، او به کارم راضی ست

ناله هایش پوچ است، نغمه اش بی معناست

یک زمان می فهمد، پول آزادی ماست

کودکم ارزان شد، آی مردم بخرید

گرگها جمع شوید، کودکم را بدرید

باز هم برده فروش، باز تکرار زمان

باز تاریخ کثیف، باز حراج زنان

نغمه رضایی

نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 11:58 بعد از ظهر توسط بهامین| |
نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 4:13 بعد از ظهر توسط بهامین| |
 

تو نیستی که ببینی

چگونه عطر تو در عمق لحظه‌ها جاری است

چگونه عکس تو در برق شیشه‌ها پیداست

چگونه جای تو در جان زندگی سبز است

هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می‌نگری

درخت‌ها و چمن‌ها و شمعدانی‌ها

به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر

به آن نگاه پر از آفتاب می‌نگرند

تمام گنجشکان

که درنبودن تو

مرا به باد ملامت گرفته‌اند

ترا به نام صدا می‌کنند

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج

کنار باغچه

زیر درخت‌ها لب حوض

درون آینه‌ی پاک آب می‌نگرند

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است

طنین شعر تو نگاه تو در ترانه‌ی من

تو نیستی که ببینی چگونه می‌گردد

نسیم روح تو در باغ بی‌جوانه‌ی من

چه نیمه شب‌ها کز پاره‌های ابر سپید

به روی لوح سپهر

ترا چنان‌که دلم خواسته است ساخته‌ام

چه نیمه شب‌ها وقتی که ابر بازیگر

هزار چهره به هر لحظه می‌کند تصویر

به چشم هم‌زدنی

میان آن همه صورت ترا شناخته‌ام

به خواب می‌ماند

تنها به خواب می‌ماند

چراغ، آینه، دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی

چگونه با دیوار

به مهربانی یک دوست از تو می‌گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار

جواب می‌شنوم

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو

به روی هرچه دراین خانه ست

غبار سربی اندوه، بال گسترده است

تو نیستی که ببینی دل رمیده‌ی من

به‌جز تو یاد همه چیز را رها کرده است

غروب‌های غریب

در این رواق نیاز

پرنده‌ی ساکت و غمگین

ستاره‌ی بیمار است

دو چشم خسته‌ی من

در این امید عبث

دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است

تو نیستی که ببینی ...

نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 4:7 بعد از ظهر توسط بهامین| |
 

اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نیست

ژتونی دارم

خرده عقلی

سر سوزن شوقی


اهل دانشگاهم پیشه ام گپ زدن است

گاه گاهی می نویسم تكلیف

می سپارم به شما

تا به یك نمره ناقابل بیست

كه در آن زندانیست

دلتان زنده شود

چه خیالی چه خیالی میدانم

گپ زدن بیهوده است

خوب میدانم دانشم بیهوده است

استاد از من پرسید

چقدر نمره ز من می خواهی

من از او پرسیدم دل خوش سیری چند


اهل دانشگاهم

قبله ام آموزش

جانمازم جزوه

مشق از پنجره ها میگیرم

همه ذرات وجودم متبلور شده است

درسهایم را وقتی می خوانم

كه خروس می كشد خمیازه

مرغ و ماهی خواب است


خوب یادم هست

مدرسه باغ آزادی بود

درس بی كرنش می خواندیم

نمره بی خواهش می آوردیم

تا معلم پارازیت می انداخت

همه غش می كردیم

كلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت

درس خواندن آنروز

مثل یك بازی بود

كم كمك دور شدم از آنجا

بار خود را بستم

عاقبت رفتم در دانشگاه

به محیط خشن آموزش

و به دانشكده علوم سرایت كردم

رفتم از پله كامپیوتر بالا

چیزها دیدم در دانشگاه

من گدایی دیدم در آخر ترم

در به در می گشت

یك نمره قبولی می خواست


من كسی را دیدم

از دیدن یك نمره ده

دم دانشگاه پشتك می زد

شاعری دیدم

هنگام خطابه

به خرچنگ می گفت ستاره

و اسید نیتریك را جای می می نوشید

همه جا پیدا بود

همه جا را دیدم

بارش اشك از نمره تك

جنگ آموزش با دانشجو

حذف یك درس به فرماندهی كامپیوتر

فتح یك ترم به دست ترمیم

قتل یك لبخند در آخر ترم

همه را من دیدم

من در این دانشگاه در به در و ویرانم

من به یك نمره نا قابل ده خشنودم

من به لیسانس قناعت دارم

من نمی خندم اگر دوست من می افتد

من نمی خندم اگر نرخ ژتون را دو برابر بكنند

و نمی خندم اگر موی سرم می ریزد


من در این دانشگاه

در سراشیب كسالت هستم

خوب می دانم استاد

كی كوئیز می گیرد

برگه حذف كجاست

سایت و رایانه آن مال من است

تریا،نقلیه و دانشكده از آن من است

ما بدانیم اگر سلف نباشد

همگی می میریم

و اگر حذف نباشد

همگی مشروطیم


نپرسیم كه در قیمه چرا گوشت نبود

كار ما نیست شناسایی مسئول غذا

كار ما نیست شناسایی بی نظمی ها

كار ما شاید اینست كه در مركز پانچ

پی اصلاح خطا ها برویم

نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 2:7 قبل از ظهر توسط بهامین| |

دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی

صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی

شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین

 ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی

میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم

چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته میرانی

تپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند

به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی

دلم دریای خون است وپر از امواج بی ساحل

درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی

هماره قلب بیمارم به یاد توشود روشن

چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی

نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 0:55 قبل از ظهر توسط بهامین| |

چه سخت است سکوت وانتظار

سکوت در برابرعشق تو

انتظاری مبهم به دنبال اشاره ای از چشمانت

لحظه ها نمی گذرند

انگار زمان ایستاده است

و فقط من

در این خلوت پر از فریاد وخواستن

در انتظار آینده تنها مانده ام

شبهایم بدون مهتاب است

و آسمان چشمانم در غم عشقت بارانی ست

اما قلبم تنها به امید دیدنت می تپد

عاشقت گشته ام اما هرگز نخواستی بدانی

و در برابر فریب رقیبم چه آسان

دل را باختی

تو هرگز مرا ندیدی

یا نه شاید دیدی و در دلت به من خندیدی

و حال من

تنها و عاشق

در نزدیکی تو اما فرسنگها دور از چشمانت

طعم تلخ انتظار را می چشم

ای کاش می توانستم متقاعدت کنم که

هیچگاه نمیتوانم فراموشت کنم

وای کاش عشق من ، همیشه بر قلبت حاکم بود

طوری که هیچگاه نتوانی فراموشم کنی !

نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط بهامین| |
بنا به روایات کهن، هنگامی که ابلیس، اسم اعظمِ خداوند را یاد کند و بخواهد که به آسمان بازگردد، فرشتگانِ نگهبان، تیرِ شهاب را به سوی او رها می‌کنند و از نیمه‌ی راه، به زمینش می‌افکنند اما سرانجام...

 

ره می برد به خلوت پنهان آسمان

ابلیس، در پناه شب بی ستاره ای

آن شب که دیدگان ملامتگر خدا

با طعنه، سوی او نفرستد اشاره ای

آن شب که خفته مست، نگهبان آسمان

وز کف نهاده تیر و کمان شهاب را

 

آن شب که از فزونی مستی، خدای پیر

دیگر نگیرد از کف ساقی شراب را

 

ابلیس در حریم خدا گام می نهد

آنجا که قدسیان همه از هوش رفته اند

آنجا که حوریان حرم در کنار هم

تا دوزخ بهشتی آغوش رفته اند

 

پا می نهد به سینه و پهلوی خفتگان

یکسر به سوی تخت خدا پیش می رود

او با حرمسرای خداوندی آشناست

گویی به سوی خوابگه خویش می رود

***

دست خدا به خرمن موی فرشته ای ست

چشمش چو آتشی که در افتد به خرمنی

ابلیس پیر ، خنده کنان نعره می زند

کای آفریدگار، تو هم بند ه ی منی

 

نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 0:57 قبل از ظهر توسط بهامین| |
پشتم لرزید ،

آن زمان که سرمای مرگ را احساس کردم

گریه کردم

که می دانم هیچ چشمی بر مرگ من نمی گرید

کسی برای قبر من شیر سنگی نمی تراشد

پس وصیت می کنم ،

تمام نداشته هایم را
تمام تنهایی هایم را
تمام اشک هایم را


و تمام آرزو های که ، تا ابد آرزو می مانند


با یک سلام و یک خداحافظ ...

آغاز و پایانی بی نظیر را

در یک عمر انتظار مهر و موم می کنم

یک عمر آشفتگی و اشک

با گریه متولد شدم و در گریه پایانم ...


آری ،
پایان باشکوه تنهایی من


در شمارشی معکوس برای آغازی نو


لبخند به لب چشمانم را می بندم ...

نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط بهامین| |
 

وعده کردم که به تو سر نزنم

برسم تا دم در در نزنم

قول دادم به غزلهای خودم

زل به چشمان تو دیگر نزنم

مطمئن باش خیالت راهت

گله ای از تو به دفتر نزنم

این چه رسمیست که باید یک عمر

حرف خود را به تو اخر نزنم

برو ای عشق برو تا اینکه

روی دستان تو پرپر نزنم

نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 0:30 قبل از ظهر توسط بهامین| |
 

گفتم : تو ش‍‍‍‍ـیرین منی . گفتی : تو فرهـادی مگر؟

گفتم : خرابت می شـوم . گفتی : تو آبـادی مگـر؟

گفتم : ندادی دل به من . گفتی : تو جان دادی مگر؟

گفتم : ز کـویت مـی روم . گفتی :تو آزادی مگـر؟

گفتم : فراموشم مکن . گفتی : تو در یادی مگر؟

نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط بهامین| |
ساقیا امشب پر از دردم خرابم کن
 
سیه مستـم نما سیر از شرابم کـن
 
قدح پر کن که کام از جام برگیرم
 
زخود بی­خود نما ساقی کبابم کن
 
نه از دلبـر گرفتم کام نه از سـاغر
 
دگر ساقی مرا مجنون خطابم کن
 
بـریز باده به کـام ایـن دل ناکـام
 
سحر­چون ­آفتاب ­آمد ­مرا ­دعوت ­به ­خوابم ­کن
 
که من در خواب گیرم کام از دلبر
 
بدین راضی شدم ساقی خرابم کن
 
نوشته شده در جمعه 2 اسفند1387ساعت 2:3 قبل از ظهر توسط بهامین| |
 

دلم گرفته، اي دوست! هوايِ گريه با من؛

گر از قفس گريزم، کجا رَوَم، کجا، من؟

کجا رَوَم؟ که راهي به گلشني ندانم ،

که ديده بَرگشودم به کنجِ تنگنا، من .

نه بَسته ام به کس دل، نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بَر موج، رَها، رَها، رَها، من .

زِِ من هَر آن که او دور، چو دل به سينه نزديک؛

به من هَر آن که نزديک، ازو جدا، جدا، من!

نه چشمِ دل به سوئي، نه باده در سبوئي

که تر کنم گلوئي به يادِ آشنا، من.

زِ بودنم چه اَفزود؟ نبودنم چه کاهد؟

که گويدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟

ستاره ها نهفتم در آسمانِ اَبري ...

دلم گرفته، اي دوست! هواي گريه با من ...


نوشته شده در جمعه 2 اسفند1387ساعت 2:1 قبل از ظهر توسط بهامین| |