تبليغاتX
زیباترین شعرهای عاشقانه
زیباترین شعرهای عاشقانه

وقتی دلگیری و تنها

شبی که رفتی و شد بی تو در به در چشمم

هزار کوچه تمنا نشست در چشمم

تو در نگاه افق گم شدی و فهمیدم

نمی رسد به تماشای تو دگر چشمم

نمی شود به تو احساس خشک و خالی داشت

سرود نام تو را با صدای تر چشمم

به یاد  گوشه ی چشمت پرید و پرپر زد

به گوشه ی قفس ٫ ای گوشه ی جگر چشمم

و سیب سرخ دلت فسمت رقیبان شد

نچید میوه از این اشک بی ثمر چشمم

بیا و بر لب چشمان خویش مستم  کن

که ساغری به سلامت کشد به سر چشمم

خبر از آمدنت آمد و ترانه شدم

خدا کند نزند باز بدنظر چشمم

چرا به ناله ببندم غزل غزل خود را

منی که بالب فریاد چشم در چشمم

اسد نیکفال - فریاد

نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 8:56 بعد از ظهر توسط بهامین| |
 

 

 

.Aşk, KaLbimizin Saygısız Misafiridir

 Sormadan GeLir Hiç Sormadanda Çekip Gider

نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 1:20 قبل از ظهر توسط بهامین| |

 

 

 

 

Her Shey Na Chabuk , Na Kolay Daghildi Sonunda

Neden  olmiyor ? Ne Kaldi Alimda Avujumda

Kimseye Anlatamam

Chikmaaz Sokaklaarda

BITDI SONUNDA

 Derdimi Anlatamam  . Tutulmushum  Param Parcha Hayatda

 

نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 0:36 قبل از ظهر توسط بهامین| |
 

 

گاه مي انديشم،

خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسي مي شنوي،

روي تو را كاشكي مي ديدم .

نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط بهامین| |
 

 

 

قلم شکست...

از بس مشق کردم نگاهت را...

اشکم در آمد...

از بس خیره شدم به باد...

این جا هیچ کس نمیداند که من

در پی صدایی آواره شدم،

فقط صدایت مانده در خاطرم... من صدایت را مشق می کنم...

 

نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط بهامین| |

 

 

 

ومن ای کاش که می شد به تو ابراز کنم

دل من خسته از این رفتن توست

گریه هایم همه از دوری ودل کندن توست

وتو ازحالت چشمان غریبم دریاب

 ياد آنشب که ترا ديدم و گفت

دل من با دلت افسانه ي عشق

چشم من ديد در آن چشم سياه

نگهي تشنه و ديوانه ي عشق

نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 0:8 قبل از ظهر توسط بهامین| |
 

 

 

وقتی نا امیدانه در پی ات می دویدم...

چه نا جوان مردانه رد پایت را محو می کردی،

  چه آسان برایم دست تکان می دادی و می رفتی...

و من چه گریان و حیران بودم...

 

و....

هنگامي كه روح عاشقم منتظرت بود....                    

 هرگز پا نگذاشتي به روياهاي من

                  و حتي روياهاي من 

                                     كه با حقيقت بيگانه بودند نيز بي تو گذشتند

                                                      تنهاي تنها

                                         ديگر دستانت را فراموش خواهم كرد.........

نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 0:3 قبل از ظهر توسط بهامین| |
 

 

باور کن! 

 هیچ ستاره ای قبل از آسمان متولد نشده 

 نخ بادبادک نگاهت را پایین بیاور ...

به من نگاه کن 

من اندازه ی همین آسمان برهنه

دوستت دارم...

و....

و ....

شايد كمي بيشتر از آن

به زمين بنگر

                 آسمان مكان فرداهاست

        اكنون به زمين بنگر اي آسمانيه من

نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط بهامین| |

 

 

 

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ...

تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ...

لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ...

که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد ٬

لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پر شیار

لمس کن لحظه هایم را ...

تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم ٬

لمس کن این با تو نبودن ها را ٬

لمس کن ...

نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 4:19 بعد از ظهر توسط بهامین| |

 

 

 

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

من زنده ام اما ........

نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 4:14 بعد از ظهر توسط بهامین| |
خداوندا..

اگر روزی بشر گردی

ز حال ما خبر گردی

پشیمان میشوی از قصه خلقت ،

        از این بودن ، 

                  از این بدعت
خداوندا..

نمیدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا

 چه دشوار است


چه زجری می کشد آنکس که انسان است

و از احساس سرشار است

اگر مردانگي اين است

به نامردي نامردان قسم


نامرد نامردم اگر دستي به قرآنت بيالايم 000 !

نوشته شده در شنبه 12 بهمن1387ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط بهامین| |

 

 

همین امشب فقط

                         امشب فقط 

                       هم بغض من باش

    همین امشب فقط مثل خود عاشق شدن باش

 

در آوار همه آینه ها تکرار من باش

همین امشب کلید قفل این زندون تن باش

رو گلدون رفاقت٫ بریز عطر سخاوت٫ بپاش رنگ طراوت


ای جانِ جانان ای درد و درمان ای سخت و آسان آغاز و پایان

ببار ای ابرکم بر من ببار و تازه تر شو

ببار و قطره قطره ، نم نمک آزاده تر شو

تو این باغ پر از برگ و پر از خواب ستاره

اگه پر میوه ای پر سایه ای افتاده تر شو

 

امشب ببین که دست من عطر تو رو کم می یاره

امشب همین ترانه هم نفس نفس دوستت داره

صدا صدا صدای من به وسعت یکی شدن

بیا بیا شکن شکن بیا به جنگ تن به تن

بیا به جنگ تن به تن

نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 8:52 بعد از ظهر توسط بهامین| |

 

 

هیچ تنها و غریبی طاقت غربت چشماتو نداره

هر چی دریا رو زمینه قدر چشمات نمیتونه ، ابر بارونی بیاره

وقتی دلگیری و تنها غربت تمام دنیا

از دریچه ی قشنگ  چشم روشنت میباره

نمیتونم غریبه باشم توی آیینه ی چشمات

تو بذار كه من بسوزم ، مث شمعی توی شبهات

توی این غروب دلگیر جدایی توی غربتی كه هم رنگ چشاته

همیشه غبار اندوه ، روی گلبرگ لباته

حرفی داری روی لبهات اگه آه سینه سوزه

اگه حرفی از غریبی اگه گرمای تموزه

تو بگو به این شكسته  غصه های بی كسی تو

اضطراب و نگرانی ، حرفای دلواپسی تو ، حرفای دلواپسی تو

نمیتونم غریبه باشم توی آیینه ی چشمات

تو بذار كه من بسوزم مث شمعی توی شبهات

نمیتونم... نمیتونم... نمیتونم... 

نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 8:48 بعد از ظهر توسط بهامین| |
 

 

 

می دانستم می روی

                        دير يا زود

                                     فرقی نداشت!

از همان اول

                   باور داشتم!

اما تو می گفتی: می مانم! شرط می بندم!

بيا ببين!

          باختی

و اکنون تمام شهر

               برای بُرد ِ من

                               جشن گرفته اند!

نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 5:33 بعد از ظهر توسط بهامین| |

 

 

 

ديگه حرفی نيست ميون من و تو

ديگه اين فاصله از بين نمی ره

کاش می شد قلب پر از ناله ی من

تو سکوت آسمونها بميره!

 

ديگه فرقی نداره پيشم باشی

ديگه قصه ی چشات تموم شده

حيف اون همه ترانه های من

بيخودی به پای تو حروم شده

 

تيک تيک مبهم ساعت اتاق

منُ تا گذشته هامون می بره

يادمه می گفتی تو گلايه وار

ديگه عشقت واسه من دردسره!

 

نه ديگه واسه ت ترانه خون می شم

نه ديگه می شم صدای ساز تو

من گذشتم از حکايت چشات

پس تو هم از تو خيال من برو!

(برای تو که همین دیشب رفتی)

نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 5:23 بعد از ظهر توسط بهامین| |
 

 

تا به کی باید رفت از دیاری به دیار دیگر

نتوانم ‚ نتوانم جستن

هر زمان عشقی و یاری دیگر

کاش ما آن دو پرستو بودیم

که همه عمر سفر می کردیم از بهاری به بهاری دیگر

آه کنون دیریست

که فرو ریخته در من ‚ گویی

تیره آواری از ابر گران

چو می آمیزم با بوسه تو

روی لبهایم می پندارم

می سپارد  جان عطری گذران

آن چنان آلوده ست عشق غمناکم با بیم زوال

که همه زندگیم می لرزد

چون تو را می نگرم مثل این است که از پنجره ای

تک درختم را

                سرشار از برگ

                                     در تب زرد خزان می نگرم

مثل این است که تصویری را

روی جریان های مغشوش آب روان می نگرم


شب و روز
شب و روز
شب و روز


بگذار که فراموش کنم تو چه هستی

 جز یک لحظه               یک لحظه            یک لحظه    

                  که چشمان مرا می گشاید دربرهوت آگاهی ؟

بگذار که فراموش کنم....

(برای تو که دیشب رفتی )

نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 5:12 بعد از ظهر توسط بهامین| |
 

 

 

 

این حق من نبود که من را رها کنی

از من ستاره های دلم را جدا کنی

آمد دلت که حرف مرا نا تمام . . . قطع

حتی ترانه های مرا بی صدا کنی ؟

با بوسه های از سر عادت لب مرا

بستی که باز قلب مرا مبتلا کنی

تا پشت پلک های صبورم که بسته بود

بر این رضای کاذب من اکتفا کنی

بد بوده ام ولی نه به اندازه ای که تو

قدر تمام عاشقی من خطا کنی

یا اینکه بارها . . . به دو گوشم شنیده ام

من را به نام آنکه نبودم صدا کنی

تنها دلیل بودن من یک ستاره بود

این حق من نبود که آن را سوا کنی

در آسمان کوچک خود تک ستاره ای

با تک ستاره ی دل من جابه جا کنی

از حق خود گذشته ام اما . . . به من بگو

باید کدام غائله را انتها کنی . . . ؟

عشقم . . . امید . . . زندگیم یا تنفسم ؟

تا حق دوست داشتنم را ادا کنی

این حق من . . . اگر تو به من حق دهی هنوز

هرگز نبوده است که من را رها کنی

قلبم چه تند می زند ، انگار گفته ای

وقتش رسیده با دل من هم جفا کنی

نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت 11:41 بعد از ظهر توسط بهامین| |
 

 

امروز در کمال تاسف دلم شکست

تک تار و پود کهنه قلبم زهم گسست

بس روزها که با تو دویدم ولی چه سود

پایم به سنگ حادثه مجروح شد شکست

انگار قسمتم ز جهان عاشقی نبود

وقتی که عکس ماه تو در ایینه ام نشست

با شعر آنقدر به هوایت زدم قدم

کز بیت چشمهای تو گشتم غزل پرست

حالا خیال می کنم عادی شدم برای تو

یعنی که فاصله ست این حد دور دست

نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت 11:39 بعد از ظهر توسط بهامین| |
 

 

من و تو هر دو از فصل زمستون
ميون برف اين زمونه پنهون
سپيده برفي که مارو پوشونده
تنامون و به نابودي کشونده
نمي تونيم بيدار شيم زير اين برف
نمونده رو لباي بسته مون حرف
مي خشکيم و مي پوسيم و مي ميريم
يه روز از اين روزا آروم مي گيريم
تنامون و سپرديم دست سرما
نفهميديم چي اومد بر سر ما
يه روز ديديم تو يخبندون اسيريم
دعا کرديم که دور از هم نميريم
زمستون ريشه هامون و سوزونده
ما رو تا مرز خشکيدن کشونده
درختيم دو درخت بي نشونه
فقط يه خاطره از ما مي مونه
حديث کهنه ي برف و زمستون
که خورشيد و دوباره کرده پنهون
بده دستاي سردت رو به دستم
تا جون دارم کنارت با تو هستم

نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت 11:33 بعد از ظهر توسط بهامین| |

 

 

می خواهم با قلم بر دلی  که  تو شکسته ای . بنویسم : اگر میدانستم تا ابد

زندانی عشقت میشوم . به خدا سوگند  هرگز  به چشمانت  نگاه  نمی کردم

اما  حالا  که  در  دام عشقت  اسیر  شده ام . مینویسم : عشق  من  به  تو

گل سرخی بود که فقط برای زنده ماندن به خار تمنا می کرد .

تو را به بی وفایی متهم نمی کنم . حتی گناهت را نمی شمارم. فقط گریانم

که  چرا  هنگام  رفتن نگفتی  که  من  هم  مانند تو چشمانم را  برروی تمام

خاطراتمان  ببندم  که  حالا  دلتنگ  نشوم . من   وجودم  را به تو  و  تو را به

عشقی خیالی باختم.

نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت 1:19 قبل از ظهر توسط بهامین| |

 

 

 

من از این فاصله ها ، فاصله ها دلگیرم

 بی تو اینجا چه غریبانه شبی می میرم

دل من با همه آدمکانی که به دنبال تواند

قهر می گردد و من با خودِ خود درگیرم

دیر سالی ست که می خواهم از اینجا بروم

ولی انگار که با قلب زمین زنجیرم

مثل اینست که من با همه هق هق خود

روی سجاده احساس تو جان می گیرم

ساعت گریه وغم هیچ نمی خوابد و من

در الفبای زمان خسته این تقدیرم

نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت 1:17 قبل از ظهر توسط بهامین| |

 

 

 

زیر خاکستر ذهنم باقی است٫ آتشی سرکش و سوزنده هنوز 

 یادگاری است زعشقی سوزان که بود گرم و فروزنده هنوز

 

عشقی آن گونه که بنیانِ مرا

                              سوخت از ریشه و خاکستر کرد

غرق در حیرتم ازاین که چرا 

                      مانده ام زنده هنوز

 

 گاه گاهی که دلم می گیرد پیش خود می گویم

  آن که جانم را سوخت یاد می آرد ازاین بنده هنوز؟

 

سخت جانی را بین

                        که نمردم از هجر

                                    مرگ صد بار به از  بی تو بودن باشد

 

گفتم از عشق تو من خواهم مرد

                          چون نمردم

 هستم پیش چشمان تو شرمنده هنوز

 

گر چه از فرط  غرور اشکم از دیده نریخت

                             بعد تو لیک پس از آن همه سال

                                                             کس ندیده به لبم خنده هنوز

 

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

               سال ها هست که از دیده ی من رفتی، لیک

                                                                  دلم از مهر تو آکنده هنوز

 

دفتر عمر مرا دست ایام ورق ها زده است

                                              زیر بار غم عشق

                                                     قامتم خم شد و پشتم بشکست

 در خیالم اما

 هم چنان روز نخست 

    تویی آن قامت بالنده هنوز

 

در قمار غم عشق

دل من بردی و با دست تهی

                                      منم آن عاشق بازنده هنوز

    "آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش"

                     گر که گورم بشکافند عیان می بینند

 

                  زیر خاکستر جسمم باقی است 

                 آتشی سرکش و سوزنده هنوز . .

زنده یاد حمید مصدق

نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت 1:12 قبل از ظهر توسط بهامین| |
 

 

شادم که در شرار تو می سوزم

 شادم که در خیال تو می گریم

 شادم که بعد وصل تو باز این سان

 در عشق بی زوال تو می گریم

نوشته شده در جمعه 4 بهمن1387ساعت 9:45 بعد از ظهر توسط بهامین| |
 

 

می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی

                می رسد روزی کهمرگ عشق را باور کنی

 می رسد روزی که تنها در کنار عکس من

                            شعرهای کهنه ام را مو به مو از بر کنی

نوشته شده در جمعه 4 بهمن1387ساعت 9:42 بعد از ظهر توسط بهامین| |