وقتی دلگیری و تنها
امشب از آسمان دیده ی تو٬ روی شعرم ستاره می بارد در زمستان دشت کاغذها٬ پنجه هایم جرقه می کارد شعر دیوانه ی تب آلودم٬ شرمگین از شیار خواهش ها پیکرش را دوباره می سوزد٬ عطش جاودان آتش ها آری آغاز دوست داشتن است٬ گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم٬ که همین دوست داشتن زیباست آنچه از شب به جای می ماند٬ عطر سکر آور گل یاس است روح سوزان و آه مرطوبت٬ بوزد بر تن ترانه ی من آه بگذار زین دریچه ی باز٬ خفته بر بال گرم رویاها همره روزها سفر گیرم٬ بگریزم ز مرز دنیاها زندگی گر هزار باره بود٬ بار دیگر تو .. بار دیگر تو با تو زین سهمگین توفان٬ کاش یارای گفتنم باشد سر بسایم به سنگ کوهستان تن بکوبم به موج دریاها زیر پای تو سر نهم آرام٬ به سبک سایه به تو آویزم من به پایان دگر نیندیشم٬ که همین دوست داشتن زیباست از هر خیالی که پايان بغض سرکش من ابتداي تو ست. شبهاي من هيشه پر از قصه ها ي توست چه مي جويم بگو با من، بگو از تو چه مي خواهم مني که رو به پايانم از تو نمي کاهم براي با تو بودن ها شروعم رنگ غم دارد شب تاريک وسرد من فقط روي تو کم دارد به بالين منهم سر را سراغت از چه کس گيرم به بستر از غمت ميدانم شبي دوراز تو ميميرم توی راه عاشقی فرصت تردیدی نیست میدونی تو قلب من نقطه تزویری نیست گریه ی شبونه را جز تو که تسکینی نیست مثل این شکسته دل هیچ دل غمگینی نیست
از سیاهی چرا هراسیدن٬ شب پر از قطره های الماس است
آه بگذار گم شوم در تو٬ کس نیابد دگر نشانه ی من
دانی از زندگی چه می خواهم٬ من تو باشم .. تو .. پای تا سر تو
آنچه در من نهفته دریایی ست٬ کی توان نهفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم بروم در میان صحراها
بس که لبریزم از تو می خواهم٬ چون غباری ز خود فرو ریزم
آری آغاز دوست داشتن است٬ گرچه پایان راه ناپیداست
بنفشه ای
سر می زند
زندگی ام را
برگ برگ
روی میز می چینم
خدانگهدار عمرهای کاغذی !
که بقای باشکوهتان
به بازیگوشی کبریت و انگشتی
بسته است
نوشته شده در سه شنبه 19 آذر1387ساعت
4:16 بعد از ظهر توسط بهامین| |
نوشته شده در سه شنبه 19 آذر1387ساعت
3:57 بعد از ظهر توسط بهامین| |
نوشته شده در سه شنبه 19 آذر1387ساعت
2:5 بعد از ظهر توسط بهامین| |
نوشته شده در سه شنبه 19 آذر1387ساعت
1:48 بعد از ظهر توسط بهامین| |


