تبليغاتX
زیباترین شعرهای عاشقانه
زیباترین شعرهای عاشقانه

وقتی دلگیری و تنها

 
 
 
 
 
باز هم آمدی تو بر سر راهم         

ای عشق می کنی دوباره گمراهم

در راه،من جوانی را به سر کردم   

تنها از دیار خود سفر کردم          

دیریست قلب من از عاشقی سیر است

خسته از صدای زنجیر است        
 
دریا اولین عشق مرا بردی          

دنیا دم به دم مرا تو آزردی          

دنیا، سرنوشتم را به یاد آور         

دریا، سرگذشتم را مکن باور       

من غریبی قصه پردازم              

چون غریبی غرق در رازم           

گم شدم در غربت دریا              

بی نشان و بی هم آوازم           

می روم شبها به ساحلها          

تا بیابم خلوت دل را                  

روی موج خسته دریا                  

می نویسم اوج غمها را             
 
نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 8:36 بعد از ظهر توسط بهامین| |

 

 

 یک ساعت تمام ،

 بدون آنکه یک کلام حرف بزنم به رویش نگاه کردم

  فریاد کشید :

آخر خفه شدم ! چرا حرف نمی زنی ؟

 گفتم : نشنیدی ؟ .... برو

نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 1:5 قبل از ظهر توسط بهامین| |
 

 

من زاده ی شهوت شبی چرکینم
            در مذهب عشق ، کافری بی دینم
 آثار شب زفاف کامی است پلید
          خونی که فسرده در دل خونینم

نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 0:59 قبل از ظهر توسط بهامین| |
 

 

 گفتم : که چیست فرق میان شراب و آب 

                          کاین یک کند خنک دل و آن یک کند کباب 

 گفتا : که آب خنده ی عشق است درسرشک 

                            لیکن شراب نقش سرشک است در سراب

کارو

نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 0:51 قبل از ظهر توسط بهامین| |
 من اشک سکوت مرده در فریادم 

 داد ی سر و پاشکسته ، در بی دادم 

 اینها همه هیچ ... ای خدای شب عشق 

 نام شب عشق را که برد از یادم ؟

کارو

نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 0:47 قبل از ظهر توسط بهامین| |
 

حرفهای ما هنوز ناتمام

تا نگاه می کنی :
وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی !

پیش از آن که با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی ...
ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

 چقدر زود
دیر می شود !

قیصر امین پور

نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 0:49 قبل از ظهر توسط بهامین| |
 

 

مرگ در هر حالتی تلخ است
اما من
دوستتر دارم که چون از ره در اید مرگ
 درشبی آرام چون شمعی شوم خاموش
لیک مرگ دیگری هم هست
دردنک اما شگرف و سرکش و مغرور

وه چه شیرین است

رنج بردن

پافشردن 

در ره یک ‌آرزو مردانه مردن
وندر امید بزرگ خویش
با سرود زندگی بر لب
جان سپردن
آه اگر باید
زندگانی را به خون خویش رنگ آرزو بخشید
و به خون خویش نقش صورت دلخواه زد بر پرده امید
من به جان و دل پذیرا میشوم این مرگ خونین را

هوشنگ ابتهاج

نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 9:9 بعد از ظهر توسط بهامین| |
 

 

آه ای سایه ی افتاده به خاک
گر به هنگام درخشیدن صبح
همچنان همقدم من باشی
 جای پاهای هزاران شب را
 با نقوش قدم صدها روز
 بر زمین خواهی دید
 وین اشارات تو را خواهد گفت
کاین وجودی که ز بانگ قدمش می ترسی
مرگ در قالب روزی دگر است

نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 9:0 بعد از ظهر توسط بهامین| |
 

 

دیگر در انتظار که باشم ؟

 زیرا مرا هوای کسی نیست

روزی گرم هزار هوس بود

امروز ،‌ دیگرم هوسی نیست

جان مرا به خیره تبه کرد

عمر مرا به هرزه تبه داشت

در من سرود گمشده ای بود

کان را کسی نخواند و نپرداخت

هرگز مرا چنان که منستم

یک آفریده زین همه نشناخت

بس درد داشتم که بگویم

اما دلم نگفت و نهان کرد

بیهوده بود هر چه سرودم

با این سروده ها چه توان کرد ؟

دردا که کس نگفت و نپرسید

کاخر چه بود و چیست گناهم

گر سرنوشت من همه این بود

نفرین به سرنوشت سیاهم

ای مرگ ، ای سپیده دم دور

براین شب ، سیاه فروتاب

تنها در انتظار تو هستم

بشتاب ، ای نیامده ، بشتاب

نادر نادرپور


نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 2:17 قبل از ظهر توسط بهامین| |
 

 

.....

اینک تو رفته ای

افسوس ، با تو رفت مرا آنچه مانده بود

افسوس ، با تو رفت

دیگر کسی نماند که اندوه عشق او 

 دمساز من شود 

 دیگر کسی نماند که یاد عزیز او

در این سکوت سرد ، همآواز من شود

افسوس ، با تو رفت

افسوس ، با تو رفت مرا آنچه مانده بود

نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 2:12 قبل از ظهر توسط بهامین| |
 

 

دیگر نمانده هیچ به جز وحشت سکوت 

 دیگر نمانده هیچ به جز آرزوی مرگ 

 خشم است و انتقام فرومانده در نگاه 

 جسم است و جان کوفته در جستجوی مرگ

تنها شدم ، گریختم از خود ، گریختم

تا شاید این گریختنم زندگی دهد 

 تنها شدم که مرگ اگر همتی کند

شاید مرا رهایی ازین بندگی دهد

تنها شدم که هیچ نپرسم نشان کس

تنها شدم که هیچ نگیرم سراغ خویش

 دردا که این عجوزه ی جادوگر حیات

بار دگر فریفت مرا با چراغ خویش

اینک شب است و مرگ فراراه من هنوز

آنگونه مانده است که نتوانمش شناخت

اینک منم گریخته از بند زندگی

با زندگی چگونه توانم دوباره ساخت ؟

نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 2:7 قبل از ظهر توسط بهامین| |
 

روزها گفته ام ای ماه که چون سال شود

                         عید را کرده بهانه رخ زیبای تو بوسم

نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 2:14 بعد از ظهر توسط بهامین| |
 

 

من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف میزنم

اگر به خانه من آمدی برای

 من ای مهربان چراغ بیار

و یک دریچه

 که از آن       به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 0:47 قبل از ظهر توسط بهامین| |
 

 

 

وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی

که بس دور است بین ما

که این سو پیرمردی با سپیدی های مو

            و هزاران بار مردن

                 رنج بردن

با خمی در قامت از این راه دشوار

 که این سو

دستها خشکیده. دل مرده. به ظاهر خنده ای بر لب

و گاهی حرفهای پیچ در پیچ

و هم هیچ

و گه گاهی و گه گاهی

دو خط شعری

که گویای همه چیز است و خود ناچیز

وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی

که بس دور است بین ما 

 که آن سو

نازنینی غنچه ای شاداب و صدها آرزو بر دل

دلی گهواره عشقی

که چندی بیش نیست شاید

و از بازیچه بودن سخت بیزاریست

وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی

که بس دور است بین ما

و عاشق گشتن و عاشق نمودن

سخت دشوار است

نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 1:10 قبل از ظهر توسط بهامین| |
 

 

 

 

 

روز میلاد من ...

و من ۲۲ ساله شدم ... به همین زودی !


دوباره هشت هزارو هفت صد و شصت ساعت گذشته بود.

 

مثل هميشه شمع ها رو فوت كرد .

 

چشم هاي مشکی اش خيره مونده بود به شمع هاي نيمه آ‍ب شده ي روي كيك .

 

 ۲۱سال گذشته بود از اون دهم شهریورماه هزارو سیصد و شصت و شش.

 

هنوز باور نداشت. اما

 

من ۲۲ ساله شدم

نوشته شده در شنبه 9 شهریور1387ساعت 5:46 بعد از ظهر توسط بهامین| |
      من امشب غرق رویای تو خواهم شد

نجاتم را نمی خواهم

        ... و دستی که مرا بیرون کشد از موج این رویا

                   من امشب مرگ می خواهم

الا ای همرهان سست پیمانم

ای آشناهای گمنامم

نه عشقی از دل پر رنگتان خواهم

                               نه چشمی که بسوزد در شب چشمان گریانم

سر پیمانه ی مستی که خمرش دائمی باشد

اگر آتش زند تندیس عمرم را

شرار شعله اش هم واقعی باشد

                    من امشب مرگ می خواهم

در آغوشی که عشقی ملتهب دارد

من از مفهوم بودن نیز ترسانم

                   و این باران که رندانه شبم را تیره تر سازد

اگر آن چراهایی که گفتم در نگاهی نیست

اگر آغوش گرمی را نشانی نیست

گذاریدم همین جا ساده تر می رم

که دنیا را برایم اشتیاقی نیست

سلامی از نگاه هیچ کس دیگر نمی خواهم

نه شبنم را          نه رویا را                نه باران را

                      نمی خواهم

اگر بودن همین باشد

                                           من امشب مرگ می خواهم

نوشته شده در شنبه 9 شهریور1387ساعت 6:7 قبل از ظهر توسط بهامین| |
بازوانت را به مستی حلقه کن بر گردنم

                      تا بلرزد زير بازوان سيمينت تنم

چهره زيبای خود را از رخ من وا مگير

                 جز به اغوش چمن يا دامن من جا مگير

راز عشق خويش را اهسته خوان در گوش من

                            جستجو کن عشق را در گرمی آغوش من

نوشته شده در پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 1:53 قبل از ظهر توسط بهامین| |

میروم...

             اما نمی پرسم ز خویش

     ره کجا؟ منزل کجا؟ مقصود چیست؟

بوسه می بخشم ولی خود غافلم کین دل دیوانه را معبود کیست؟!

نوشته شده در پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 1:47 قبل از ظهر توسط بهامین| |