وقتی دلگیری و تنها
بخند تا بياموزم كه زيبايي سهم تمامي چشمهاست نای عشقم تشنه ی لبهای تو زندگانی چیست ؟ لفظ مُهمَلی باد ترانه ای می خواند رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند سکوت ... سرشار از سخنان ناگفته است. آه ای مردی که لبهای مرا هیچ در عمق دو چشم خامشم آه ای مردی که لبهای مرا
و عاشق هرگز نبايد منتظر پاسخي باشد
عاشقانهام را بر كاغذي مينويسم
و آن را به باد ميسپارم
خامشم دور از تو و آوای تو
همچو باران از نشیب دره ها
می گریزم خسته در صحرای تو
موجکی خردم به امیدی بزرگ
می روم تا ساحل دریای تو
هو کشان همچون گوزن کوه سار
می دوم هر سوی ره پیمای تو
مست همچون بره ها و گله ها
می چرم با نغمه ی هی های تو
مستم از یک لحظه دیدارت هنوز
وه چه مستی هاست در صهبای تو
گر بماند خالی از معنای تو
از شرار بوسه ها سوزانده ای
راز این دیوانگی را خوانده ای
هیچ می دانی که من در قلب خویش
نقشی از عشق تو پنهان داشتم
هیچ می دانی کز ای عشق نهان
آتشی سوزنده بر جان داشتم
گفته اند آن زن زنی دیوانه است
کز لبانش بوسه آسان می دهد
آری اما بوسه از لبهای تو
بر لبان مرده ام جان میدهد
هرگزم در سر نباشد فکر نام
این منم کاینسان ترا جویم بکام
خلوتی می خواهم و آغوش تو
خلوتی می خواهم و لبهای جام
فرصتی تا بر تو دور از چشم غیر
ساغری از باده ی هستی دهم
بستری می خواهم از گلهای سرخ
تا در آن یک شب ترا مستی دهم
از شراربوسه ها سوزانده ای
این کتابی بی سرانجامست و تو
صفحه کوتاهی از آن خوانده ای
بخند !
نوشته شده در شنبه 29 تیر1387ساعت
0:18 قبل از ظهر توسط بهامین| |
نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت
1:16 قبل از ظهر توسط بهامین| |
دلتنگی های آدمی را
نوشته شده در شنبه 15 تیر1387ساعت
6:22 بعد از ظهر توسط بهامین| |
نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت
2:31 بعد از ظهر توسط بهامین| |
ای تمام فکر من در روز و شب
ای همه هذیان من در سوز تب
ای نهان در پیکرم چون جان شده
همچو بوی گل به گل پنهان شده
آه ..ای بالاترین سوگند من
ای نهان در گریه و لبخند من
ای به رگهایم چنان خون گم شده
در میان دیده ام مردم شده
ای شکوه آسمان در چشم تو
ای فدای قهر و ناز و خشم تو
ای بهشت و گلشن و موعود من
خون گرم زندگی در پود من
ای تمنای دل تنهای من
ای چراغ روشن شبهای من
جز تو کی دارم به جز تو گفتگو
ای به گوشم گوشوار آرزو
گر که یاران غافلند از یاد من
از دل دیوانه ی نا شاد من
عشق تو چون در دلم باشد چه غم
چون که تا روز قیامت با توام
خلق گویند گر که او یار تست
مایه غم از چه در اشعار توست
گر دل او با دل تنگت یکیست
ناله های حسرتت پس چیست ،چیست؟
آه من دیوانه ام ...دیوانه ام
جز تو از خلق جهان بیگانه ام
دوستت دارم تو می خواهی مرا
باز می ترسم نمی دانم چرا
وای اگر روزی فراموشم کنی
با غم هجران هم آغوشم کنی
وای اگر نامم بمیرد بر لبت
یا فرو نشیند این سوز تبت
آه می ترسم شبی طوفان شود
ساحل امید من ویران شود
گر ز دریا قطره ای هم کم شود
مرغ طوفان سینه اش پر غم شود
ای دلت دریای پاک و روشنم
مرغ بوتیمار این دریا منم....
نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387ساعت
5:18 بعد از ظهر توسط بهامین| |

