وقتی دلگیری و تنها
Olmasanda yanımda Olmasanda birlikte Hiç istemezsen bile Yaşarım ben seni Yollarda bulurum seni Takvimlerden çalarım seni Dans ederim hayalinle Yinede yaşarım seni Yalnız kalırım sanma Mutsuz olurum sanma Yaşarım doya doya Yaşarım ben seni Yosun denizde saklıdır Deniz mavide Mavi gözlerinde Seni unutmak mümkünmü? Yağmur bulutta saklıdır Bulut beyazda Beyaz teninle Seni unutmak mümkünmü? Buğday başakta saklıdır Başak sarıda Sarı saçlarındsa Seni unutmak mümkünmü? برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد تا پر کنیم جام تهی از شراب را وز خوشه های روشن انگورهای سبز در خم بیفشریم می آفتاب را برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد تا چون شکوفه های پرافشان سیب ها گلبرگ لب به بوسه ی خورشید وا کنیم وانگه چو باد صبح در عطر پونه های بهاری شنا کنیم برخیز و بازگرد با عطر صبحگاهی نارنج های سرخ از دور ، از دهانه ی دهلیز تک ها چون باد خوش ، غبار برانگیز و بازگرد یک صبح خنده رو وقتی که با بهار گل افشان فرارسی در بازکن ، به کلبه ی خاموش من بیا بگذار تا نسیم که در جستجوی تست از هر که در ره است ، بپرسد نشانه هات آنگاه ، با هزار هوس با هزار ناز برچین دو زلف خویش آغاز رقص کن بگذار تا بخنده فرود اید آفتاب بر صبح شانه هات ای آشنای من برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد تا چون به شوق دیدن من بال و پر زنند بر شاخه ی لبان تو ، مرغان بوسه ها لب بر لبم نهی تا با نشاط خویش مرا آشنا کنی تا با امید خویش مرا آشتی دهی ‹‹ خانه دوست كجاست؟ ›› در فلق بود كه پرسيد سوار آسمان مكثي كرد رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت: كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است". مي روي تا ته آن كوچه كه او پشت بلوغ ، سر به در مي آورد پس به سمت گل تنهايي مي پيچي دو قدم مانده به گل پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني و ترا ترسي شفاف فرا ميگيرد در صميميت سيال فضا ، خش خشي مي شنوي: كودكي مي بيني رفته از كاج بلندي بالا ، جوجه بردارد از لانه نور و از او مي پرسي خانه دوست كجاست›› هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست Son zamanlarda yaptıklarıma bakma ne olursun دوباره تنها شده ام دوباره دلم هوای تو را کرده است خودکارم را از ابر پر میکنم و برایت باران مینویسم به یاد شبی افتم که تو را میان شمع ها دیدم دوباره میخواهم به سوی تو بیایم میترسم روزی نتوانم بنویسم و دفترهایم خالی بماند میترسم نتوانم بنویسم و اخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد و تازه ترین شعرم به تو هدیه نشود دلم میخواهد همه دیوارها پنجره شوند و من تو را در میان چشمهایم ببینم دوباره شب دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگه داشته است دوباره شب دوباره تنهایی دوباره سکوت و دوباره من و یک دنیا خاطره. قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟ غم کشیدن صنعت نقاش نیست

Benim aklım başımda değil
Sana söylediklerimi kafana takma ne olursun
Onlar ipe sapa gelir şeyler değil
Seni sevmiyorum dedim yalandı
İstemiyorum artık palavra
Ellerimde çiçekler kapında sırılsıklam
Görürsen bir gün şaşırma
Beni böyle çaresiz
Beni böyle derbeder
Beni böyle ortalarda bırakma...

نه ز بند تو رهایی نه کنار تو نشستن
ای نگاه تو پناهم ! تو ندانی چه گناهی ست
خانه را پنجره بر مرغک طوفان زده بستن
تو مده پندم از این عشق که من دیر زمانی
خود به جان خواستم از دام تمنای تو رستن
دیدم از رشته ی جان دست گسستن بود آسان
لیک مشکل بود این رشته ی مهر تو گسستن
امشب اشک من ازرد و خدا را که چه ظلمی ست
ساقه ی خرم گلدان نگاه تو شکستن
سوی اشکم نگهت گرم خرامید و چه زیباست
آهوی وحشی و در چشمه ی روشن نگرستن
جان ز کف رفت و به لب راز نهانم نرسید
گرچه افروختم و سوختم و دود شدم
شکوه از دست تو هرگز به زبانم نرسید

به امید تو چو ایینه نشستم همه عمر
گرد راه تو به چشم نگرانم نرسید
غنچه ای بودم و پر پر شدم از باد بهار
شادم از بخت که فرصت به خزانم نرسید
من از پای در افتاده به وصلت چه رسم
که بهدامان تو این اشک روانم نرسید
آه ! آن روز که دادم به تو ایینه دل
از تو این سنگ دلی ها به گمانم نرسید
عشق من و تو قصه ی خورشید و گل است
که به گلبرگ تو ای غنچه لبانم نرسید
چه گل از گلشن عشق تو به دامان دارم ؟
این همه خاطر آشفته و مجموعه ی رنج
یادگاری ست کزان زلف پریشان دارم
به هواداریت ای پک نسیم سحری
شور و آشفتگی گرد بیابان دارم
مگذر ای خاطره ی او ز کنارم مگذر

موج بی ساحل اشکم سر طوفان دارم
خار خشکم مزن ای برق به جانم آتش
که هنوز آرزوی بوسه ی باران دارم
غنچه آسا نشوم خیره به خورشید سحر
من که با عطر غمت سر به گریبان دارم
شمع سوزانم و روشن بود از آغازم
که من سوخته سامان چه به پایان دارم
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟

همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان ؟
به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر ! اما تو دوستی خدا را
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را
من فقط می دانم
که تویی
شاه بیت غزل زندگیم
از کجا وز که خبر آوردی ؟
خوش خبر باشی ، اما ،اما
گرد بام و در من
بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار ازین در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو ، دروغ
که فریبی تو. ، فریب
قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خکستر گرمی ، جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می گریند
نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت
3:9 بعد از ظهر توسط بهامین| |
ای آشنای من
نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت
0:47 قبل از ظهر توسط بهامین| |
نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت
0:36 قبل از ظهر توسط بهامین| |
نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل
نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت
3:30 بعد از ظهر توسط بهامین| |
نوشته شده در پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت
3:14 بعد از ظهر توسط بهامین| |
نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت
0:3 قبل از ظهر توسط بهامین| |
نتوانم به تو پیوستن و نی از تو گسستن
نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت
11:58 بعد از ظهر توسط بهامین| |
مردم از درد و به گوش توفغانم نرسید
نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت
11:47 بعد از ظهر توسط بهامین| |
غیر از این داغ که در سینه سوزان دارم
نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت
11:43 بعد از ظهر توسط بهامین| |
به کجا چنین شتابان ؟
نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت
11:29 بعد از ظهر توسط بهامین| |
من ندانم که کیم
نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت
11:26 بعد از ظهر توسط بهامین| |
نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت
0:59 قبل از ظهر توسط بهامین| |
عاشقی مقدور هر عیاش نیست
نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت
0:57 قبل از ظهر توسط بهامین| |

