وقتی دلگیری و تنها
دیگر این پنجره بگشای که من و تو رفتی و هنوز زندگي بر شانه ام سنگيني آوار بود هر نفس ناقوس مرگي هر دري ديوار بود بسوخت حافظ و بویی بزلف یار نبرد مگر دلالت این دولتش صبا بکند
به ستوه آمدم از این شب تنگ
دیرگاهی ست که در خانه همسایه من خوانده خروس
وین شب تلخ عبوس
می فشارد به دلم پای درنگ
دیرگاهی ست که من در دل این شام سیاه
پشت این پنجره بیدار و خموش
مانده ام چشم به راه
همه چشم و همه گوش
مست آن بانگ دلاویز که می اید نرم
محو آن اختر شب تاب که می سوزد گرم
مات این پرده شبگیر که می بازد رنگ
آری این پنجره بگشای که صبح
می درخشد پس این پرده تار
می رسد از دل خونین سحر بانگ خروس
وز رخ اینه ام می سترد زنگ فسوس
بوسه مهر که در چشم من افشانده شرار
خنده روز که با اشک من آمیخته رنگ
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت
هستي من پرسه اي در طول يك تكرار بود
روي بوم لحظه ها تصوير لبخندي نماند
زيستن مرثيه اي در سوگ يك پندار بود
بي تو هر گهواره گوري بي تو هر شادي غمي 
مي گذشتم با شتاب از كوچه هاي كودكي
ديگر از جشن عروسكها دلم بيزار بود
مي هراسيدم دگر از هر سياه و هر سپيد
امتداد لحظه ها در ديده ام چون مار بود
مرگ را با دوستي بر گردنم آويختند
دستان نارفيقان حلقه دار بود
یک شب ترا ز مرمر شعر آفریده ام
تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم
ناز هزار چشم سیه را خریده ام
بر قامتت که وسوسه ی شستشو در اوست
پاشیده ام شراب کف آلود ماه را
تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم
دزدیده ام ز چشم حسودان ، نگاه را
تا پیچ و تاب قد ترا دلنشین کنم
دست از سر نیاز بهر سو گشوده ام
از هر زنی ، تراش تنی وام کرده ام
از هر قدی ‚ کرشمه ی رقصی ربوده ام
اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد
در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای
مست از می غروری و دور از غم منی
گویی دل از کسی که ترا ساخت ، کنده ای
هشدار ! زانکه در پس این پرده ی نیاز
آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام
یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند
ببینند سایه ها که ترا هم شکسته ام
پشت هيچستانم.
پشت هيچستان جايي است.
پشت هيچستان رگهاي هوا، پر قاصدهايي است
كه خبر ميآرند، از گل واشده دورترين بوته خاك.
روي شنها هم، نقشهاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح
به سر تپه معراج شقايق رفتند.

پشت هيچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،
زنگ باران به صدا ميآيد.
آدم اينجا تنهاست
و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است.
به سراغ من اگر ميآييد،
نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من.
نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت
0:1 قبل از ظهر توسط بهامین| |
نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1387ساعت
11:48 بعد از ظهر توسط بهامین| |
نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1387ساعت
11:40 بعد از ظهر توسط بهامین| |
تو به من خندیدی
نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت
10:1 بعد از ظهر توسط بهامین| |
نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت
9:46 بعد از ظهر توسط بهامین| |
پیکر تراش پیرم و با تیشه ی خیال
نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت
1:24 قبل از ظهر توسط بهامین| |
به سراغ من اگر ميآييد،
نوشته شده در پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت
1:3 قبل از ظهر توسط بهامین| |
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
دعای نیم شبی دفع صد بلا بکند
طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند
عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش
که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند
ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند
هرآنکه خدمت جام جهان نما بکند
تو با خدای خود انداز کار دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا
ز بخت خفته ملولم بود که بیداری
بوقت فاتحه ی صبح یک دعا بکند
نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت
0:18 قبل از ظهر توسط بهامین| |



