تبليغاتX
زیباترین شعرهای عاشقانه
زیباترین شعرهای عاشقانه

وقتی دلگیری و تنها

بریز باده که ساقی لبالب از دردم

میان آتش قهرت شبانه میگردم

من از شب و غم هجران نمی کنم شکوه

خمار باشم اگر وصله تو ام هر دم

هزار لعنت و نفرین بر آسمان و زمین

سبو چرا شکنید هان ؟ مگر گنه کردم ؟

مرا بهشت و جهنم نشاید آزادم

هزار جرعه بنوشم ولی چنین سردم

بریز باده که ساقی به این سیه بازار

منم شکسته ام و عالمی غم آوردم

نوشته شده در سه شنبه 20 بهمن1388ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط بهامین| |
این چه سحریست که دیریست که جادوی تو ام

حبس زندان نگاهت پی گیسوی تو ام

منبر و میکده را زاهد و میخوار بس است

معتکف باده زنان در خم ابروی تو ام

ماهرویان زمین گرد سرم عشوه گرند

چه بدانند که من باخته ی روی تو ام

حوری و جنت اگر مرد عمل راست چه باک

دلخوشم تا به ابد رهگذر کوی تو ام

نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن1388ساعت 10:24 بعد از ظهر توسط بهامین| |
من از مردن نمی ترسم

که تو صد بار سوزاندی

تمام تارهایم را

تنیده خسته و بی کس

به پود اشکهای سرد و مهجورم

 

من از مردن نمی ترسم

که من آن لحظه ای مردم

که چشم بی حیایم در نگاهت دوختم

تا نگاهم را بفهمی من هزاران بار دیگر سوختم

 

من از مردن نمی ترسم

اگر مردن همان باشد

که من صد بار فهمیدم

به شبهایی که با یادت

دعای توبه می خواندم

 

من از مردن نمی ترسم

که شاید رفتنم بهتر

از این دنیای فولادی

به آنجایی که مرهم هست

برای زخم تنهایی

ولی اقرار میدارم

اگر حتی نمک باشد

نگاهت را برای زخم قلبم

بیشتر دوست میدارم

 

من از مردن نمی ترسم

کنار مرده ام ای کاش

نقشی از چشمان عشقم بود

که شاید باورم میکرد

و یک بار از دلش میگفت:

تو را من دوست میدارم

برای لحظه ای من هم

و شاید تا ابد جانا

زنده می ماندم ...

نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن1388ساعت 10:17 بعد از ظهر توسط بهامین| |
امشب از داغ غمت دل را چراغان میکنم

تا سحر بیدارم امشب با تو پیمان میکنم

گاهی از شوق وصالت ساز مستی میزنم

گاهی از شرم گنه سر در گریبان میکنم

با غم عشقت بسازم یا بسوزم منتظر

فال حافظ میزنم نی نی به از آن میکنم

باده ای سر میکشم آری وضو دارم هنوز

پیر مستان هر چه فرماید به قرآن میکنم

نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن1388ساعت 1:11 قبل از ظهر توسط بهامین| |
راه دور است و پراز خار ، بیا برگردیم

سایه مان مانده به دیوار ، بیا برگردیم

هر زمانی که تو قصد سفر از من کردی

گریه ام را تو به یاد آر ، بیا برگردیم

این کبوتر که تو اینسان پر و بالش بستی

دل من بود وفادار ، بیا برگردیم

ترسم اینجا که بسوزد پر و بال عشقم

یا شود حاصل تکرار ، بیا برگردیم

یک غزل نذر نمودم که برایت گویم

گفتم آنرا شب دیدار ، بیا برگردیم

باز گفتی که برایم غزل از عشق بگو

یک غزل میخرم اینبار ، بیا برگردیم

من که عشقم به دو چشم تو دخیلی بسته است

عشق من را مکن انکار ، بیا برگردیم...
نوشته شده در یکشنبه 18 بهمن1388ساعت 5:11 بعد از ظهر توسط بهامین| |

 به خدا حافظي تلخ تو سوگند، نشد

که تو رفتي و دلم ثانيه اي بند نشد

لب تو ميوه ي ممنوع ولي لب هايم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد

با چراغي همه جا گشتم و گشتم در شهر

هيچ کس، هيچ کس اينجا به تو مانند نشد

هر کسي در دل من جاي خودش را دارد

جانشين تو در اين سينه خداوند، نشد

خواستند از تو بگويند شبي شاعر ها

عاقبت با قلم شرم نوشتند ،نشد

 

نوشته شده در جمعه 9 بهمن1388ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط بهامین| |

قرار بود بیایی ولی نه این ساعت

چقدر منتظرت مانده ام و تو راحت

 

قدم زنان و چه بی فکر می رسی و سلام ــ

نکرده « حوصله اصلن ندارم » و صحبت

 

همیشه یک طرفه با دیالوگی کوتاه

تمام می شود اما ، منم که یک ساعت

 

همیشه زود می آیم که منتظر باشم

همیشه دیر میایی که باز این مدت

 

دلم به شور بیفتد ، هزار راه که تو ....

هزار بار به شیطان، به فکر بد لعنت !

نوشته شده در پنجشنبه 8 بهمن1388ساعت 1:47 قبل از ظهر توسط بهامین| |

گاه می اندیشم ،

- می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری !

 

تو توانایی بخشش داری .

دستای تو توانایی آن را دارد ؛

- كه مرا،

زندگانی بخشد .

چشمهای تو به من می بخشد

شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا،

سطر برجسته ای از زندگانی من هستی

 

حمید مصدق

نوشته شده در پنجشنبه 8 بهمن1388ساعت 1:35 قبل از ظهر توسط بهامین| |
با تو ميگويم از،

رنگ بي رنگ وداع.

از تو تنها يک اشک

مانده با من امشب،

مي چکد اشک و

تو را

پاک

از خاطر من خواهد شست

از تو تنها يک حرف

مانده با من امشب

که بگويد با تو،

که فراموش شوي

لاي اين خاطره ها

از تو تنها يک حس

مانده با من امشب

که تو را گم بکنم

پاي بيهودگي احساسم

آخرين بار

سلام

آخرين بار

خدا حافظ تو

نوشته شده در چهارشنبه 7 بهمن1388ساعت 0:46 قبل از ظهر توسط بهامین| |

قرار بود فقط بی قرار من باشی

 

و روزهای مبادا كنار من باشی

 

 

قرار بود كه مهتاب من شوی نه فقط،

 

شبی ستاره ی دنباله دار من باشی

 

 

كه هر ستاره ی دنباله دار رفتنی است

 

خیال می كردم ماندگار من باشی

 

 

سر قرار نبودی خمار برگشتم

 

قرار بود كه چشم انتظار من باشی

 

 

تو دست های خودت را به دست های كسی...

 

بدون اینكه كمی شرمسار من باشی

 

 

چرا مرا به امان خدا رها كردی؟

 

به جای اینكه خداوندگار من باشی

نوشته شده در پنجشنبه 1 بهمن1388ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط بهامین| |

به التماس نجیبم بخند حرفی نیست

شکسته پای شکیبم بخند حرفی نیست

در امتداد جنونم بیا و رو در رو

به خنده ‫های عجیبم بخند حرفی نیست

از آخرین نفس کوچه هم پرم دادند

به این غروب غریبم بخند حرفی نیست

طلسم اشک مرا با فریب دزدیدند

تو هم برای فریبم بخند حرفی نیست

من از عبور نگاهی شکسته ام، آری

شکستن است نصیبم بخند حرفی نیست

به حال من پری دل گرفته هم خندید

تو هم بخند حبیبم ، بخند حرفی نیست


 

نوشته شده در پنجشنبه 1 بهمن1388ساعت 9:54 بعد از ظهر توسط بهامین| |
به من او گفت فردا می رود اینجا نمی ماند

 و پرسیدم دلم! او گفت: نه تنها نمی ماند

به او گفتم كه چشمان تو جادو كرده این دل را

 و گفت این چشم ها كه تا ابد زیبا نمی ماند

به او گفتم دل دریایی ام قربانی چشمت

ولی او گفت این دل دائما دریا نمی ماند

به او گفتم كه كم دارم تو را رویای كمرنگم

و پاسخ داد او در عصر ما رویا نمی ماند

 به او گفتم كه هر شب بی نگاه تو شب یلداست

ولی گفت او كمی كه بگذرد یلدا نمی ماند

به او گفتم قبولم كن كه رسوایت شوم او گفت

كسی كه عشق را شرطی كند رسوا نمی ماند

و حق با اوست عاشق شو همین و هر چه باداباد

چرا كه در مسیر عاشقی اما نمی ماند

 خدایا خط بكش بر دفتر این زندگی اما

به من مهلت بده تا بشنوم آنجا نمی ماند

نوشته شده در پنجشنبه 1 بهمن1388ساعت 9:51 بعد از ظهر توسط بهامین| |

یک لحظه فقط یکبار با من شو و از من شو

تو این شب بی تعبیر همبغض شکستن شو

هر ثانیه هر لحظه تکرار شکستن هاست

با من تو فقط یکبار آلودهء رفتن شو

این قافیه ها یک عمر درگیر تو ومن بود

هر واژهء دلتنگی لبریز سرودن بود

هر خاطره مضمونی از بی تو تپیدن داشت

هر ثانیه مفهومی از تورو ندیدن داشت

بی وقفه تر از گریه بی سایه تر از سایه

تعبیر تو ومن بود تفسیر همین آیه

یک لحظه فقط یکبار با من پر از من شو

من مضطربو مغموم تو دلیل بودن شو

این قافیه ها یک عمر درگیر تو من بود

با من تو فقط یکبار همبغض شکستن شو

هر ثانیه هر لحظه تکرار شکستن هاست

یک لحظه فقط یکبار با من شو و از من شو

نوشته شده در یکشنبه 27 دی1388ساعت 11:19 بعد از ظهر توسط بهامین| |
پر کن پیاله را

که این جام آتشین

دیری است ره به حال خرابم نمی برد

این جام ها ــ که در پی هم می شود تهی ــ

دریای آتش است که ریزم به کام خویش

گرداب می رباید و آبم نمی برد!


من با سمند سر کش جادویی شراب

تا بی کران عالم پندار رفته ام

تا دشت پرستاره ی اندیشه های گرم

تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریز پا

تا شهر یادها ...

دیگر شراب هم

جز تا کنار بستر خوابم نمی برد!

هان ای عقاب عشق!

از اوج قله های مه آلود دور دست

پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد!

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!


در راه زندگی

با این همه تلاش و تمنا و تشنگی

با اینکه ناله می کشم از دل :که آب ... آب!

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد

پر کن پیاله را ...

 

نوشته شده در دوشنبه 14 دی1388ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط بهامین| |

ناگهان پرده بر انداخته ای یعنی چه؟!

مست ازخانه برون تاخته ای یعنی چه؟!

زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب

این همه با همه در ساخته ای یعنی چه؟!

شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای!

قدر این مرتبه نشناخته ای یعنی چه؟!


نوشته شده در شنبه 28 آذر1388ساعت 2:20 بعد از ظهر توسط بهامین| |
با تو رفتم

بی تو باز آمدم

از سر کوی او دل دیوانه

پنهان کردم در خاکستر غم

آن همه آرزو دل دیوانه

چه بگویم با من ای دل چه ها کردی

تو مرا با عشق او آشنا کردی

پس از این زاری مکن

هوس یاری مکن

تو ای ناکام دل دیوانه

با غم دیرینه ام

به مزار سینه ام

بخواب آرام دل دیوانه

نوشته شده در دوشنبه 23 آذر1388ساعت 1:6 بعد از ظهر توسط بهامین| |

آسمان دیده ام ابری شده

شانه ای کو؟ تا بگریم زار زار

رعد و برق بی پناهی می زند

روی تکرار سکوتی مرگبار

پرتو نوری مرا دعوت نمود

تا که اسرار دلم تبعید شد

کنج یک مخروبه متروکه ای

حکم توقیف دلم تمدید شد

در زمستانی که می اید ز راه

یک نفر از شهرتان خواهد گذشت

آسمان دیده اش ابری شده

خسته پا،دامن کشان ،خواهد گذشت 

نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 3:12 بعد از ظهر توسط بهامین| |
شـــعـرهـایم را ببـیــــن از بــس نبــودی مرده اند

مثــــل یـک مـــــردابِ تنهـــا مثــل ِرودی مرده اند

یـک دو بیتی ... یا که صدتا ..باز هم شرمنده ام

مثنــوی ها پیـــش چشــمـت از کبــودی مرده اند

تـوی ایــن آشفتــــــه بــازاری که آدم مانده است

عــاشقــی هــایـم ســـراســر در رکودی مرده اند

یـک بـه یک مـــوهای مـن شــد مثل دندانم سپید

ایــن غـــزل هــاهم بـــدون هیــچ سودی مرده اند

دسـت حـق پشـت و پنـاهت مال من هم نیستی

عالمــی در پشت پــایــــت از حســــودی مرده اند

نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 1:20 بعد از ظهر توسط بهامین| |
پرواز در هوای خيال تو ديدنی ست

حرفی بزن که موج صدايت شنيدنی ست

شعر زلال جوشش احساس های من

از موج دلنشين کلام تو چيدنی ست

يک قطره عشق کنج دلم را گرفته است

اين قطره هم به شوق نگاهت چکيدنی ست

خم شد- شکست پشت دل نازکم  ولی

بار غمت ـ عزيز تر از جان ـ کشيدنی ست

من در فضای خلوت تو خيمه می زنم

طعم صدای خلوت پاکت چشيدنی ست

تا اوج ، راهی ام  به تماشای من بيا

با بالهای عشق تو پرواز ديدنی ست

نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 0:53 قبل از ظهر توسط بهامین| |
از باغ می برند چراغانی ات کنند

 تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده صبح تو را ابرهای تار

 تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

 این با ر می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی

 شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

 از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

 گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند

 

نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط بهامین| |
 

خوشا شب نشستن به پهلوی تو

تـــماشای پـــرواز گـــــیسوی تو

خوشا با تــو سرگرم صحبت شدن

وســـجده به محـــراب ابـــروی تو

خوشا در نگاه تو چون می خـــراب

خوشا نـــازنین چشم نــــازوی تو

دو چـــشم پـــر از کهربای خموش

که نـــاگه مرا میکشد ســـوی تو

خوشا بـــازی دســـت اعـــجاز گر

که گـــل چیند از بــــاغ جادوی تو

...

بیا پــــــر شوم از تو تا پــــر شود

ســــکوت زمین از هــــیاهوی تو

نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 3:10 قبل از ظهر توسط بهامین| |
پنجره بین من و توست مرا بوسه بزن


بوسه از آن طرف شیشه حلال است عزیز

نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 0:49 قبل از ظهر توسط بهامین| |
هیچکس اشکی برای ما نریخت ،

هر که با ما بود از ما میگریخت ،

چند روزیست که حالم دیدنیست ،

حال من از این و از آن پرسیدنیست ،

گاه بر روی زمین زل میزنم ،

گاه بر حافظ تفعل میزنم ،

حافظ دیوانه فالم را گرفت ،

یک غزل آمد که حالم را گرفت ،

ما ز یاران چشم یاری داشتیم ،

خود غلط بود آنچه میپنداشتیم .

نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 1:20 قبل از ظهر توسط بهامین| |
چه شام ها که چراغم فروغ ماه تو بود

پناهگاه شبم گیسوی سیاه تو بود

اگر به عشق تو دیوانگی گناه منست

ز من رمیدن و بیگانگی گناه تو بود

دلم به مهر تو یکدم غم زمانه نداشت

که این پرنده ی خوش نغمه در پناه تو بود

عنایتی که دلم را همیشه خوش میداشت

اگر نهان نکنی لطف گاهگاه تو بود

بلور اشک ، به چشمم شکست وقت وداع

که اولین غم من ، آخرین نگاه تو بود !

نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 1:17 قبل از ظهر توسط بهامین| |

 ما دو تن مغرور 

 هر دو از هم دور 

 وای در من تاب دوری نیست 

 ای خیالت خاطر من را نوازشبار

بیش از این در من صبوری نیست 

 بی تو من تنهای تنهایم

من به دیدار تو می آیم

حمید مصدق

نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 10:31 بعد از ظهر توسط بهامین| |
شب و هجوم غمت، ذره ذره سنگ
و خنده های لبت، غنچه رنگ به رنگ


به زخمه زخمه ی عشقت، به سوز و ساز تنم
که بسته اند دلم را به سانِ سنگ به سنگ


شب است و بین سکوتی سیاه می شکنم
و باز می زنم از فرطِ درد چنگ به چنگ


چه قدر گریه کنم بین مردمی شب کور
و هی اضافه شود لحظه لحظه ننگ به ننگ


بیا و دست دلم را بگیر بودنِ محض!
که آمده دلم از این جهانِ تنگ به تنگ.....

نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 7:47 بعد از ظهر توسط بهامین| |

تو دور می شوی

من در همین دور می مانم !

پشیمان که شدی

برنگرد !

لاشه ی یک دل که دیدن ندارد !

نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 10:14 بعد از ظهر توسط بهامین| |

سرت را بالا بگیر

سینه را سپر کن

صدایت را بینداز ته حلقت و فریاد بزن :

" من فراموشش کردم ! "

....

بعد راست بینی ات را بگیر و

تا ته بی نهایت برو ...

پینوکیوی بیچاره !

 

نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 9:59 بعد از ظهر توسط بهامین| |

این روزها که می‌گذرد، جور دیگرم
دیگر خیال و فکر تو افتاده از سرم

دیگر دلم برای تو پرپر نمی‌زند
دیگر کلاغ رفته به جلد کبوترم

دیگر خودم برای خودم شام می‌پزم
دیگر خودم برای خودم هدیه می‌خرم

دیگر بلد شدم که خداحافظی کنم
دیگر بلد شدم که بهانه نیاورم

اسمت چه بود؟ آه از این پرتی حواس
این روزها من اسم کسی را نمی‌برم

من شعر می‌نویسم و سیگار می‌کشم
تو دود می‌شوی و من از خواب می‌پرم

نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 9:52 بعد از ظهر توسط بهامین| |

هنوز حرف می زنم ، هنوز راه می روم

به سمت جای خالیت ، به اشتباه می روم

 

هنوز هم به عکس تو سلام می کنم ولی

بدون هیچ پاسخی دوباره راه می روم

 

هنوز ماجرای ما سر زبان مردم است

به هر طرف که می روم ، پر اشک و آه می روم

 

تو نیستی هنوز من ، به یاد با تو بودنم

به کوچه می روم به این ، شکنجه گاه می روم

 

هـنــوز هــم بـرای تـو پـُـر از دلـیـل بـودنــم

همین که حرف می زنم ، همین که راه می روم

نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 9:44 بعد از ظهر توسط بهامین| |